خارج اصول ۵۴ (وضع: حقیقت شرعیه)

, ,

موضوع: مباحث الفاظ/ وضع/حقیقت شرعیه

 

خلاصه جلسه گذشته: صحبت در مسئله حقیقت شرعیه بود که حقیقت شرعیه ثابت است یا نه؟

ادامه دفع دوم اشکال نائینی (ره)فرمایش مرحوم خوئی«إنّ الکلام فی ثبوت الحقیقه الشرعیّه یقع تارهً فی الوضع التعیینیّ و أخرى فی الوضع التعیّنی.أمّا الوضع التعیینی، فإنشاؤه بنحو التنصیص بأن یقول الشارع: إنّی وضعت اللفظ للمعنى الفلانیّ ممّا یقطع بعدمه؛ ضروره أنّه لو کان کذلک، لوصل إلینا بالتواتر؛ لقوّه الداعی إلى نقله و عدم المانع منه؛ فلایقاس ذلک بمثل النصّ على الخلافه؛ لوجود الداعی إلى الکتمان هناک دون المقام، کما هو ظاهر.و أمّا إنشاء الوضع التعیینیّ بالاستعمال بأن یستعمل اللفظ فی غیر الموضوع له بداعی الوضع مع نصب القرینه على ذلک، کما قد یتّفق ذلک عند التسمیه، فیقول الوالد (مثلاً) حینما تولّد له ولد: جئنی بولدی الباقر و یکون غرضه من هذا الاستعمال هو الوضع و التفهیم بأنّی سمّیته بالباقر.فوقع الکلام بینهم فی إمکانه و عدمه و اختار صاحب الکفایه(ره) إمکانه‌[۱] . و الإنصاف تمامیّه ما ذکره صاحب الکفایه»[۲] .

 

مرحوم خویی می‌فرمایند که ما اول وضع تعیینی را بررسی کنیم و ببینیم که وضع تعیینی در الفاظ از سوی شارع وارد شده است یا نه؛ یعنی آیا شارع لفظ «صلاه» را برای ارکان مخصوصه وضع کرده و آن را از دعا به ارکان مخصوصه نقل داده است؟ آیا این وضع تعیینی تحقق پیدا کرده است؟

احتمال اول: انشا وضع تعیینی به نحو تنصیص: مرحوم خویی می‌فرمایند که ما یقین داریم که این وضع تعیینی رخ نداده است و شارع الفاظ را از معنای لغوی به معنای جدید نقل نداده است؛ زیرا اگر شارع و ائمه (ع) این کار را می‌کردند، با تواتر برای ما نقل می‌شد. شخصی اشکال می‌کند که پیامبر (ص) کارهایی را انجام داده ولی برخی منکر اند؛ مانند خلافت امیرالمؤمنین (ع) و غدیر که دلائل متقن زیادی دارد. مرحوم خویی می‌فرمایند که این غیر از بحث خلافت است که یک مساله سیاسی بود و عده‌ای بخاطر منافع خودشان آن را منکر شدند. مساله نقل الفاظ صلاه، زکات و صوم از معانی لغوی به معانی جدید، چنین نبوده است و داعی برای کتمان وجود ندارد؛ لذا وضع تعیینی یقیناً محقق نشده است.

احتمال دوم: وضع تعیینی به وسیله استعمال: یعنی تحقق وضع تعیینی به وسیله استعمالات شارع؛ مثلاً شارع لفظ «صلاه» را صد مرتبه یا بیشتر در معنای ارکان مخصوصه تکرار کرده است و این تکرار معنایش این بوده که هرگاه این لفظ را از من شنیدید بر معنای ارکان مخصوصه حمل کنید و وضع تعیینی به وسیله استعمال تحقق پیدا کرده است. محقق خویی (ره) می‌فرمایند که این احتمالش وجود دارد و نمی نتوانیم منکر این شویم. مثلاً وقتی نوزاد تازه متولد شده را به دست پدر یا پدر بزرگ می‌دهند و او می‌گوید «إنّی سمّیته باقر»، اینجا می‌تواند بگوید «باقر را به من بدهید تا ببوسم» و با این جمله، هم وضع محقق می‌شود و هم استعمال. مرحوم خوئی تحقق وضع با استعمال را می‌پذیرند.

دفع سومآیت‌الله فاضل لنکرانی (ره) حرف جالبی در اینجا زده‌اند و مثال‌هایی را بیان می‌کنند که وضع با استعمال مشکلی ندارد:

«إنّه لایوجد دلیل على تعلّق اللحاظ الآلیّ بالألفاظ فی جمیع الاستعمالات، بل تختلف الموارد باختلاف الأغراض؛ إذ سلّمنا تعلّق اللحاظ التبعیّ باللفظ فی أکثر الاستعمالات، إلّا أنّ تعلّق اللحاظ الاستقلالیّ به فی بعض الموارد لایکون قابلاً للإنکار؛ مثل: مقام أداء الخطابه و کتابه المقاله الأدبیّه؛ إذ الغرض فی هذین المقامین یتعلّق بإفاده المقصود فی ضمن الألفاظ الحسنه الجمیله و هکذا، فإنّ توجّه اللحاظ الآلیّ أو الاستقلالیّ إلى اللفظ تابعاً لاقتضاء المناسبه لأحد منهما؛ فلیس هنا قاعده کلّیّه بأنّ اللفظ لابدّ فیه من اللحاظ الآلیّ فی جمیع الاستعمالات. و حینئذٍ نقول: إنّ من الموارد المناسبه التی تقتضی النظر الاستقلالیّ إلى اللفظ هو الاستعمال المحقّق للوضع؛ فلایجمع بین اللحاظین الآلیّ و الاستقلالی؛ فلایرد هذا الإشکال على المحقّق الخراسانیّ(ره) و کلامه فی محلّه؛ إذ لا شبهه فی وقوع الوضع التعیینیّ على النحو الذی ذکره خارجاً؛ بل لعلّه کثیر بین العرف و العقلاء فی وضع الأعلام الشخصیّه و المعانی المستحدثه»[۳] .

آیت‌الله فاضل لنکرانی (ره) می‌فرمایند: شما این را مسلّم گرفته‌اید که استعمال، لحاظ آلی است و وضع لحاظ استقلالی است. شما وقتی مقاله‌ای می‌نویسید، سعی می‌کنید انشائتان خیلی عالی باشد، الفاظ زیبایی را استفاده کنید، فصاحت و بلاغت را در آن رعایت کنید و چندین بار آن را می‌خوانید که اشتباهی نداشته باشد و الفاظ را درست انتخاب کرده باشید. وقتی قرار است مقاله‌تان را پشت بلندگو در تلویزیون بخوانید، دقت می‌کنید که اشتباه نکنید و الفاظ را درست ادا کنید. تلفظتان قطعاً در این موارد استقلالی است و چنین نیست که همیشه لحاظ الفاظ آلی باشد. مثلاً در نماز برای ادای درست الفاظ از مخارج، دقت می‌کنید و این لحاظ استقلالی است؛ یعنی علاوه بر این که به معانی توجه دارید، در حروف نیز دقت می‌کنید که از مخرج ادا شوند. یعنی ممکن است توجه به معنا، لفظ و وضع استقلالی باشد و این اشکالی ندارد که لحاظ‌ها، همه استقلالی باشند و لحاظ آلی‌ای وجود نداشته باشد. وقتی شما حرف می‌زنید، اگر به الفاظ توجه ندارید و فقط دنبال معنایی هستید، این لحاظ آلی است؛ ولی اگر خوب به الفاظ توجّه می‌کنید که آن‌ها را درست ادا کنید و صحیح باشد، این لحاظ استقلالی است. پس در موردی که با استعمال، وضع انجام می‌شود (مانند مثال پدری که می‌گوید «حسن را به من بدهید») همه لحاظ‌ها استقلالی است.

فرمایشات آیت‌الله فاضل (ره)، فرمایشات خوبیست و مثال‌های خوبی بیان کرده‌اند. البته به نظر ما حلّال مشکلات، همان آناتی است که قبلاً بیان کردیم؛ یعنی در استعمال آنات مختلفی داریم که ممکن است در یک آن لحاظ ذاتی باشد و در آن دیگری لحاظ استقلالی باشد؛ ولی به هرحال فرمایشات ایشان، فرمایشات خوبی است.

لکن به نظر ما خلطی واقع شده است که آن را در فرمایشات آخوند (ره) نیز می‌بینید. ایشان می‌فرمایند: «إنّ النزاع فی ثبوت الحقیقه الشرعیّه یتمّ بناءً على أنّ المعانی الشرعیّه أمور مستحدثه فی الإسلام. و أما بناء على کونها ثابته فی الشرائع السابقه کما هو قضیه غیر واحد من الآیات مثل قوله – تعالى:‌ ﴿کتب علیکم الصیام کما کتب على الذین من قبلکم …﴾[۴] و قوله – تعالى:‌ ﴿و أذّن فی الناس بالحج …﴾[۵] و قوله – تعالى:‌ ﴿… و أوصانی بالصلاه و الزکاه ما دمت حیّاً﴾[۶] إلى غیر ذلک؛ فلا مجال لدعوى الوثوق بثبوت الحقیقه الشرعیّه؛ فألفاظها حقائق لغویّه، لا شرعیّه»[۷] .

با توجه به این آیات، معلوم می‌شود که این عبادات در زمان انبیای گذشته نیز وجود داشته‌اند. این‌ها حقایق لغویه هستند و همان معنای سابقشان را دارند؛ هرچند ممکن است قیدی به آن‌ها اضافه شده باشد. این باعث می‌شود که ما حقیقت شرعیه را نپذیریم. در آغاز مرحوم آخوند (ره) حقیقت شرعیه را قبول می‌کنند؛ ولی در آخر این احتمال را هم بیان می‌کنند و می‌گویند که دیگر نیازی به حقیقت شرعیه نداریم و این‌ها در زمان انبیای گذشته نیز بوده‌اند و حقیقت لغویه اند.

به نظر ما فرمایش مرحوم آخوند درست نیست و حقیقت شرعیه ثابت است؛ چه قائل شوید که در ادیان گذشته بوده، چه قائل شوید در ادیان گذشته نبوده است. آنچه که برای ما مهم است، ثمراتی است که بر بحث حقیقت شرعیه مترتب است و آن عبارتست از اینکه اگر این الفاظ در کلمات پیامبر (ص) یا ائمه (ع) بدون قرینه استعمال شد، به معنای لغوی حمل می‌شود یا معنای اصطلاحی؟ در این صورت من فکر نمی‌کنم که کسی از بین علما بر معنای اصطلاحی حمل نکند. به نظر ما اینکه در ادیان گذشته بوده یا نه، تأثیری ندارد.

 


[۲] مصباح الأصول (مباحث الألفاظ)، الواعظ الحسینی، السید محمد؛ تقریر بحث السید أبو القاسم الخوئی، ج۱، ص۱۲۲ – ۱۲۳ (تلخیص).


خارج فقه ۵۵ (قیافه: حکم تکلیفی)

, ,

موضوع: مکاسب محرمه/قیافه /حکم تکلیفی

 

خلاصه جلسه گذشته: صحبت در بحث قیافه بود که یکی از محرمات در مکاسب محرمه، قیافه‌شناسی است. گاهی بر قیافه‌شناسی، که در جوامع مختلف وجود دارد، حرامی مترتب می‌شود؛ مثلاً غیبت شخصی را می‌کند، به کسی تهمت میزند، می‌گوید که این بچه، فرزند این پدر نیست و… که حرمت قیافه‌شناسی غیری است، نه نفسی. برخی با نگاه کردن به چهره یا کف دست، مطالبی را در مورد گذشته یا آینده می گویند. قیافه‌شناسی دو قسم است: ۱٫ گاهی حرامی در آن وجود ندارد؛ یعنی غیبت، تهمت، الحاق نسب و… در آن نیست و مطالبی را که حرمتی در آن وجود ندارد را بیان می‌کند؛ مثلاً می‌گوید که استعداد و حافظه این شخص خوب است، آینده‌اش درخشان است و امثال این حرف‌ها. ۲٫ گاهی مطالبی را بیان می‌کند که در آن، حرام وجود دارد؛ مثلاً به شخصی نسبت ناروا می‌دهد، غیبت، تهمت یا دروغی را بیان می‌کند.

در اینجا دو نظریه وجود دارد:

۱٫ قیافه حرام نفسی است: یعنی همین که شما کف دست را نگاه می‌کنی و چیزی می گویی، حرام است؛ فرقی ندارد چه مطلبی را بیان می‌کنی. قیافه‌شناسی به هر عنوان، حتی اگر در آن غیبت، تهمت، الحاق نسب و… نباشد، حرام است.

۲٫ قیافه حرام غیری است و اگر بخواهی با آن غیبت، تهمت، الحاق نسب و… انجام دهی، حرام خواهد بود؛ یعنی قیافه بخاطر وجود تهمت، غیبت و… در آن، حرام است.

حالا می‌خواهیم بررسی کنیم و ببینیم کدام نظر درست است.

مقام دوم: حکم تکلیفی قیافهپس بحث اول ما این است که قیافه حرمت تکلیفی دارد یا نه؟ مثلاً آیا ما می‌توانیم کتابی را که در مورد طالع بینی چاپ شده است، بخریم و بخوانیم؟ آیا این کارها شرعاً جایز است یا نه؟

اقوالقول اول: برخی از علما فرموده‌اند که قیافه‌شناسی حرام نفسی است. [۱] [۲] [۳] [۴] [۵] [۶] [۷] [۸] [۹] [۱۰] [۱۱] [۱۲] [۱۳] [۱۴] [۱۵] [۱۶] [۱۷] [۱۸]

قول دوم: قول دیگر این است که قیافه‌شناسی اگر مشتمل بر تهمت، غیبت، دروغ و… باشد و حرامی بر آن مترتب شود، حرام است. [۱۹] [۲۰] [۲۱] [۲۲] [۲۳] [۲۴] [۲۵] [۲۶] [۲۷] [۲۸] [۲۹] [۳۰] [۳۱] [۳۲] [۳۳] [۳۴] [۳۵] [۳۶] [۳۷]

قول سوم: قیافه‌شناسی اگر به عنوان احتمال مطرح شود اشکالی ندارد؛ ولی اگر به آن جزم پیدا کنی، حرام خواهد بود. اگر قیافه‌شناسی چیزی را به عنوان احتمال مطرح کند، حرام نیست؛ ولی اگر آن را جزماً بیان کند؛ مثلاً بگوید با توجه به این خطی که من در تو می‌بینم، عمرت در بیست سالگی به پایان می‌رسد، حرام خواهد بود. [۳۸] [۳۹] [۴۰] [۴۱] [۴۲] [۴۳] [۴۴] [۴۵] [۴۶] [۴۷] [۴۸]

قول چهارم: قیافه در صورت ضرورت اشکالی ندارد. [۴۹] مثلاً شخصی که مالش دزدیده شده است، می‌تواند به شخصی که ادعا می‌کند که می‌تواند با قیافه‌شناسی دزد را پیدا کند، مراجعه کند.

قول پنجم: «ترک القیافه مطلقاً علی الأحوط الإستحبابی». احتیاط استحبابی این است که شخص به هیچ عنوان دنبال این کار نرود. [۵۰]

قول ششم: برخی نیز گفته‌اند احتیاط وجوبی آن است که شخص دنبال قیافه‌شناسی نرود. [۵۱]

اقوال دیگری نیز وجود دارد که به همراه دلایلشان مطرح خواهیم کرد.

قول اول: حرمه القیافه مطلقاً[۵۲] [۵۳] [۵۴] [۵۵] [۵۶] [۵۷] [۵۸] [۵۹] [۶۰] [۶۱] [۶۲] [۶۳] [۶۴] [۶۵] [۶۶] [۶۷] [۶۸] [۶۹] .

بسیاری از علما گفته‌اند که قیافه مطلقاً حرام است؛ چه حرامی بر آن مترتب شود، چه حرامی بر آن مترتب نشود.

ادله عدم اعتبار قیافهدلیل اول: قاعده فراش

قاعده فراش می‌گوید که «الولد للفراش و للعاهر الحجر»[۷۰] ؛ یعنی بچه به زنی که شرعاً ازدواج کرده ملحق می‌شود و به زناکار ملحق نمی‌شود. این قاعده در موارد مشکوک جاری می‌شود و در مواردی که شکی وجود ندارد، این قاعده جاری نمی‌شود؛ یعنی در مواردی که یقین داریم که این فرزند متعلق به این مادر است و مواردی که یقین داریم که این فرزند متعلق به این مادر نیست، قاعده فراش جاری نمی‌شود. قاعده فراش مربوط به جایی است که زن و مرد به صورت شرعی با هم ازدواج می‌کنند و همبستر می‌شوند و فرزندی از این‌ها متولد می‌شود؛ ولی شخصی تهمت میزند و می‌گوید که این بچه متعلق به این پدر نیست و از نظر اسلامی شما این شخصی را که تهمت زده است، دفع می‌کنید و می گویید حرف تو درست نیست و فرزند متعلق به این مادر است؛ حتی اگر زنا هم محقق شده باشد با توجه به «الولد للفراش و للعاهر الحجر» در موارد مشکوک این فرزند متعلق به شوهر این زنِ شوهردار است. از این قاعده می‌فهمیم که اگر نسبت زنا داده شود، قابل اعتنا نیست؛ لذا اگر زن، مرد و کودک در جایی بودند و قیافه‌شناس وارد شد و نگاهی کرد و گفت که این فرزند متعلق به این پدر نیست، حرف قیافه‌شناس تهمت است و حرفش اعتباری ندارد و با توجه قاعده «الولد للفراش و للعاهر الحجر»، فرزند متعلق به این پدر است و حرف قیافه‌شناس درست نیست. این حرف در رابطه با الحاق نسب حرف درستی است؛ یعنی قیافه‌شناسی در نسبت‌ها اعتباری ندارد. امّا قاعده فراش در مواردی از قیافه‌شناسی که در آن الحاق نسب وجود ندارد، مثلاً می‌گوید «از چهره‌ات مشخص است که تو انسان باهوشی هستی» یا «آینده‌ات چنین می‌شود که…»، دلالت بر عدم اعتبار و کنار گذاشتن حرف قیافه‌شناس و… نمی‌کند؛ یعنی دلیل اخص از مدعاست؛ یعنی در موارد الحاق نسب با قیافه‌شناسی، قاعده فراش حاکم است و حرف قیافه‌شناس تهمت است و اعتباری ندارد.

دلیل دوم: لعان

اگر به خاطر داشته باشید، یکی از کتاب‌های شرح لمعه، کتاب اللعان بود. در فقه خواندید که در لعان، زوج به زنش بدبین شده و می‌گوید که این بچه،‌ فرزند من نیست و لعان مطرح می‌شود. چگونگی اجرای لعان در پاورقی آمده است. [۷۱] از کتاب اللعان می‌فهمیم که نفی ولد با حرف قیافه‌شناس تحقق پیدا نمی‌کند و دارای دستوراتی است و به این سادگی محقق نمی‌شود و بسیار مفصل است و باید در مقابل حاکم شرع با شرایط خاص و… انجام شود. با حرف قیافه‌شناس نمی‌توان نفی ولد کرد. توجه دارید که دلیل دوم هم نهایتاً بیان می‌کند که قیافه شناسی اعتباری ندارد؛ ولی حرمت حرمت قیافه شناسی هنوز اثبات نشده است. قاعده فراش و لعان، هردو می‌گویند که حرف قیافه‌شناس اعتبار ندارد و حرمت قیافه‌شناسی را اثبات نمی‌کنند. پس عدم اعتبار قیافه‌شناسی در الحاق نسب، ثابت است.

دلیل سوم: آیاتی که از اتباع ظن نهی می‌کنند و می گویند که دنبال مظنّه نرو و به احتمالات اعتنا نکن و حرف قیافه‌شناس هم احتمال است و اعتباری ندارد: ﴿…إِنَّ الظَّنَّ لَا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئًا…﴾[۷۲]

پس عدم اعتبار قول قیافه‌شناس، ثابت است ولی هنوز حرمت حرف قیافه‌شناس، رفتن نزد او و… ثابت نشده است.

حالا روایاتی را مطرح می‌کنیم که اگر سند و دلالتشان درست باشد، دلالت بر حرمت قیافه‌شناسی می‌کنند.

 


[۱۷] التعلیقه على المکاسب، اللاری، عبد الحسین، ج۱، ص۱۹۰ – ۱۹۲٫
[۱۸] التعلیقه على المکاسب، اللاری، عبد الحسین، ج۱، ص۱۹۰ – ۱۹۲٫
[۲۳] الحاشیه الثانیه على المکاسب، الخوانساری، محمد، ص۳۸٫
[۲۴] حاشیه المکاسب، المیرزا الشیرازی، محمّد تقی، ج۱، ص۱۲۴و ۱۳۳٫
[۳۰] ظاهر کلمه التقوی، البصریّ البحرانی، زین الدین محمد امین، ج.۴، ص۱۸
[۳۲] منهاج الصالحین، التبریزی، جواد، ج۲، ص۱۲٫
[۴۵] ظاهر ما وراء الفقه، الصدر، السید محمد، ج۳، ص۸۳؛.
[۴۶] وسیله النجاه، البهجه، محمدتقی، ص۴۱۸٫
[۶۸] التعلیقه على المکاسب، اللاری، عبد الحسین، ج۱، ص۱۹۰ – ۱۹۲٫
[۶۹] التعلیقه على المکاسب، اللاری، عبد الحسین، ج۱، ص۱۹۰ – ۱۹۲٫
[۷۰] الکافی- ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج۵، ص۴۹۱٫: أَبُو عَلِیٍّ الْأَشْعَرِیُّ [أحمد بن إدریس القمّی: امامی و ثقه است] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ [القمّی: امامی و ثقه است] وَ حُمَیْدِ بْنِ زِیَادٍ [الکوفی: واقفی و ثقه است] عَنِ ابْنِ سَمَاعَهَ [الحسن بن محمّد بن سماعه: واقفی و ثقه است] جَمِیعاً عَنْ صَفْوَانَ [صفوان بن یحیى البجلی: امامی و ثقه است و از اصحاب اجماع] عَنْ سَعِیدٍ الْأَعْرَجِ [السمّان: امامی و ثقه است] عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(ع) قَالَ: … لِقَوْلِ رَسُولِ اللَّه(ص) … . (این روایت مسنده و موثقه است).
[۷۱] . اللعن فی اللغه السبّ و الطرد و اللعان مصدر باب المفاعله یقال لاعنه لعاناً، لعن کلّ واحد منهما صاحبه و فی المجمع [مجمع البحرین، الطریحی النجفی، فخر الدین، ج۴، ص۱۲۵٫] و اللعان فی اللغه الطرد و البعد و شرعاً المباهله بین الزوجین فی إزاحه حدّ أو ولد بلفظ مخصوص انتهى. و کیف کان، فاللعان فی مصطلح الفقهاء عباره عن تلاعن الزوجین بألفاظ خاصّه. و مورد ذلک ما إذا رمى الرجل زوجته بالزنا أو نفى عنه من ولد فی فراشه، مع إمکان لحوقه به. و لابدّ أن یکون ذلک عن علم به و إلّا حرم الرمی و النفی. و مع العلم جاز له إسقاط حدّ القذف عن نفسه، أو إثبات عدم کون الولد منه باللعان. و قد ذکر الأصحاب فی بیان شروطه و أحکامه أموراً؛ نظیر: أنّه یشترط فی لعان الرمی بالزنا، دعوى المشاهده و عدم وجود البیّنه له و کون الزوجه دائمهً مدخولاً بها، غیر مشهوره بالزنا و کونها سلیمهً عن الصمّ و الخرس؛ فلا لعان مع عدم المشاهده و مع وجود البیّنه و مع کونها منقطعهً – على اختلاف فیها – و مع کونها غیر مدخول بها، أو مشهورهً بالزنا، أو کونها صمّاءً أو خرساءً؛ فیترتّب علیه حینئذٍ حکم القذف. و یشترط فی لعان نفی الولد کون الزوجه دائمهً و لحوقه به من جهه الدخول و نحوه. و مضیّ ستّه أشهر من زمان الدخول و عدم مضیّ أقصى الحمل من ذلک. و یشترط أیضاً وقوع اللعان عند الحاکم و بتلقینه ألفاظ اللعان. و طریق ذلک: أنّه یبدأ الرجل بعد رمیها بالزنا أو نفی ولدها، فیقول أشهد باللّه أنّی لمن الصادقین فیما قلت من قذفها أو نفی ولدها، یقول ذلک أربع مرّات، ثمّ یقول مرّهً واحدهً: لعنه اللّه علیّ إن کنت من الکاذبین، ثمّ تقول المرأه بعد ذلک أربع مرّات: أشهد باللّه أنّه لمن الکاذبین فی مقالته من الرمی بالزنا أو نفی الولد، ثمّ تقول مرّهً واحدهً أنّ غضب اللّه علیّ إن کان من الصادقین و لو لم‌یتمکّنا من التلفّظ بالعربّیه لقّنهما الحاکم ترجمتها بغیر العربیّه. ثمّ إنّ الشارع جعل اللعان طریقاً قاطعاً للزوج فیما قد یتّفق له من علمه بالحال و عدم تمکّنه من إقامه الشهود العدول و عدم قدرته على الإظهار خوفاً من حدّ القذف.و أمّا ما یترتّب علیه بعد تحقّقه بشروطه، فهو أحکام أربعه. الأوّل: إنفساخ عقد النکاح و حصول الفرقه بینهما، کالطلاق. الثانی: حدوث الحرمه الأبدیّه بینهما، فلاتحلّ له أبداً. الثالث: سقوط حدّ القذف عن الزوج بلعانه و سقوط حدّ الزنا عن الزوجه بلعانها. و لو اتّفق أنّها أبت عن اللعان، ثبت حدّ الزنا علیها؛ لأنّ لعان الرجل بمنزله بیّنته. الرابع: إنتفاء الولد عن الرجل إذا کان اللعان على نفیه، دون المرأه، فهو لاینتسب بالأب و لا بأرحامه و لا توارث بینه و بینهم و لایترتّب سائر آثار القرابه أیضاً و ینتسب بالأمّ و أرحامها و یترتّب بینه و بینهم آثار الرحم، فهو کمن ولد من غیر أب. راجع: مصطلحات الفقه، المشکینی، الشیخ علی، ج۱، ص۵۵۸٫


خارج اصول ۵۳ (وضع: حقیقت شرعیه)

, ,

موضوع: مباحث الفاظ/وضع /حقیقت شرعیه

 

خلاصه جلسه گذشته: بحث در حقیقت شرعیه بود. گفتیم که قول اول این است که حقیقت شرعیه ثابت است و ادله‌ای را هم برای ثبوت حقیقت شرعیه بیان کردیم. قول دوم این است که حقیقت شرعیه ثابت نیست.

قول دوم: عدم ثبوت حقیقت شرعیه

قال الحائریّ الاصفهانیّ(ره): «الذی یقوى عندی أنّ جمله من تلک الألفاظ قد کانت حقائق فی معانیها الشرعیّه فی الشرائع السابقه؛ کالصلاه و الصوم و الزکاه و الحج؛ لثبوت ماهیّاتها فیها؛ کما یدلّ علیه قوله – تعالى- حکایهً عن عیسى بن مریم: ﴿… و أوصانی بالصلاه و الزکاه ما دمت حیّاً﴾[۱] و قوله – تعالى – لإبراهیم(ع): ﴿و أذّن فی الناس بالحج …﴾[۲] و قوله – تبارک اسمه: ﴿کتب علیکم الصیام کما کتب على الذین من قبلکم …﴾[۳] إلى غیر ذلک؛ فعلى ما اخترناه تکون تلک الألفاظ حقائق لغویّهً فی معانیها الشرعیّه»[۴] .

در اینجا دقتی لازم است و آن این است که علمائی که قائل به عدم ثبوت حقیقت شرعیه اند، الفاظ وارد شده در کلمات معصومین (ع) مانند «صلاه» را بر معنای لغوی حمل می‌کنند یا معنای اصطلاحی؟ از فرمایشات علما استفاده می‌کنیم تا ببینیم حرف کسانی که منکر حقیقت شرعیه شده‌اند، چیست. آنان به آیات قرآن استدلال می‌کنند و می‌گویند که در ادیان گذشته هم صلاه، صوم و زکات بوده است؛ بنابراین پیامبر ما (ص) چیز جدیدی نیاورده است. در زمان حضرت عیسی (ع) صلاه و زکات بوده است: ﴿… و أوصانی بالصلاه و الزکاه ما دمت حیّاً﴾[۵] . در زمان حضرت ابراهیم (ع) حج بوده است: ﴿و أذّن فی الناس بالحج …﴾[۶] . صیام قبل از پیامبر (ص) هم بوده است: ﴿کتب علیکم الصیام کما کتب على الذین من قبلکم …﴾[۷] . پس صلاه، زکات و صوم در زمان قبل از پیامبر (ص) هم بوده است؛ هرچند ممکن است در زمان پیامبر (ص) مقداری از شرایطشان عوض شده باشد ولی به‌هرحال در زمان انبیای گذشته نیز صوم، صلاه و زکات بوده است. این فرمایش کاشف از این است که صلاه، صوم و زکاتی که پیامبر (ص) استعمال کرده، همان صلاه، صوم و زکاتی است که پیامبران گذشته (ع) مطرح کرده‌اند و تغییر زیادی پیدا نکرده‌اند و حقیقت شرعیه تحقق پیدا نکرده است. این نهایت استدلال منکرین حقیقت شرعیه است.

ما با این آقایان همراه می‌شویم و می گوییم که صلاه، صوم و زکات در زمان پیامبران گذشته نیز بوده است و به صغرای مساله اشکال نمی‌کنیم. سؤال ما این است که اگر این الفاظ را در لسان پیامبر (ص) یا ائمه (ع) دیدید، بر معنای لغوی حمل می‌کنید یا بر معنای شرعی جدید (که در زمان پیامبران گذشته نیز بوده است)؟ فکر نمی‌کنیم که آن‌ها بگویند معنای لغوی. آن‌ها هم این الفاظ را بر معنای لغوی حمل نمی‌کنند. پس اگر شما هم این را می‌پذیرید، که می‌پذیرید، ما با شما دعوایی نداریم. بالاخره این معانی جدید شرعی اراده می‌شود؛ اسمش را هرچه می‌خواهید بگذارید: وضع تعیینی، وضع تعیّنی، انصراف یا… . مسلماً شما هم در این مساله با ما اختلافی ندارید که «صلاه» در لسان ائمه (ع)، به معنای ارکان مخصوصه است.

سخن مرحوم نائینیمرحوم نائینی میفرمایند: «إنّ الکلام تارهً یقع فی الوضع التعیینیّ و أخرى فی التعیّنی؛ أمّا الأوّل فهو مقطوع بعدمه؛ إذ لو کان الشارع المقدّس قد وضع هذه الألفاظ لمعانیها الشرعیّه بنحو التعیین، لبیّنه لأصحابه و لو بیّنه لهم لنقل إلینا؛ لتوفّر الدواعی إلى نقله و عدم المانع منه؛ فلا یقاس ذلک بالنصّ على الخلافه الذی أخفوه مع التصریح به. و ذلک لثبوت الداعی إلى الکتمان هناک دون المقام. و توهّم إمکان الوضع بنفس الاستعمال – کما أفاده المحقّق صاحب الکفایه(ره)- مدفوع بأنّ حقیقه الاستعمال- کما بیّنّاه- إلقاء المعنى فی الخارج بحیث یکون الألفاظ مغفولاً عنها؛ فالاستعمال یستدعی کون الألفاظ مغفولاً عنها. و توجّه النظر إلیه بتبع المعنى بخلاف الوضع‌؛ فإنّه یستدعی کون اللفظ منظوراً إلیه باستقلاله. و من الواضح أنّه لایمکن الجمع بینهما فی آنٍ واحد. و أمّا الوضع التعیّنی، فهو بالنسبه إلى زمان الصادقین‘ مقطوع به إلّا أنّه لا طریق لنا إلى إثباته فی زمان النبیّ(ص) حتّى تثبت الحقیقه الشرعیّه. و علیه تکون الألفاظ المستعمله فی زمانه(ص) مجملات»‌[۸] .

نکتهای که قبلاً مطرح شده بود را مطرح می‌کنند و می گویند که استعمال لفظ در معنای جدید توسط شارع، جمع بین لحاظ آلی و استقلالی است. اگر یادتان باشد این را قبلاً هم گفتیم که مرحوم نائینی اشکالی را مطرح میکنند که استعمال، لحاظ آلی لفظ است (یعنی در زمان استعمال، توجه به معناست و به الفاظ توجه زیادی نمی‌شود و به صورت آلی لحاظ می‌شوند) و وضع، لحاظ استقلالی است (یعنی باید روی لفظ خوب دقت کند و بگوید که این لفظ را برای این معنا وضع می‌کنم و لفظ به صورت استقلالی لحاظ می‌شود) و جمع این دو لحاظ محال است؛ پس نمی‌توان همزمان با استعمال، وضع کرد. بعد میگویند که در اینجا، سه لحاظ وجود دارد؛ زیرا علاوه بر دو مورد گذشته، یک لحاظ استقلالی دیگر نیز وجود دارد. پیامبر (ص) با عبارت «صلّوا کما رأیتمونی اصلّی»:

۱٫ می‌خواهد لفظ را در معنا استعمال کند که بیایید در مسجد نماز بخوانید که لحاظش آلی است.

۲٫ علاوه بر این می‌خواهد لفظ «صلاه» را بر این ارکان مخصوصه وضع کند که لحاظش استقلالی است.

۳٫ و هم توجه به آن معنا دارد که می‌خواهد آن را اراده کند که لحاظش استقلالی است. این سه لحاظ با هم محال است.

ما قبلاً جواب این را گفتیم. آنات متعدده وجود دارد و امکان دارد که در آن اول لحاظ آلی باشد و در آن دوم، لحاظ استقلالی و این محال نیست. در عبارت «صلّوا کما رأیتمونی اصلّی» هر سه لحاظ ممکن است و هیچ تنافیای وجود ندارد؛ زیرا این لحاظ در ذهن است و مشکلی ندارد که در هر آن، یک لحاظ باشد. پس اشکال نائینی (ره) بر آخوند (ره) وارد نیست. حالا اشکالات دیگری بر فرمایش مرحوم نائینی بیان می‌کنیم که قبلاً به آنها اشاره کرده‌ایم.

دفع اولمحقق عراقی (ره) می‌فرمایند که این محال نیست و اشکالی ندارد: «توهّم أولِه إلى اجتماع اللحاظین غلط؛ إذ النظر المرآتیّ متوجّه إلى شخص اللفظ و المعنى حال الاستعمال و هما غیر ملحوظین استقلالاً حین الوضع و ما هو ملحوظ کذلک فهو طبیعه اللفظ و طبیعه المعنى حین وضعه و أحدهما غیر الآخر فی مقام اللحاظ، کما لایخفى‌»[۹] .

برخی بر محقق عراقی اشکال کرده‌اند و ما می گوییم که این اشکال درست نیست و قبلاً آن را بحث کردهایم:

«إنّ هذا الجواب لیس بتام؛ فإنّه سلّمنا توجّه اللحاظ الآلیّ إلى اللفظ حال الاستعمال و توجّه اللحاظ الاستقلالیّ إلیه فی مقام الوضع. و المراد منه فی الأوّل شخصه و فی الثانی نوعه. و لکن تحقّق ثلاث لحاظات فی استعمال واحد غیر معقول، مع أنّ لازم کلامه(ره) تعلّق اللحاظ الآلیّ بشخص اللفظ و تعلّق اللحاظ الاستقلالیّ بنوعه. و تعلّق اللحاظ الاستقلالیّ الآخر بالمعنى فی استعمال واحد؛ فکیف یمکن ذلک مع کون المستعمل واحداً و هو شخص اللفظ أو نوعه!

نعم، یمکن إطلاق اللفظ و إراده نوعه بحیث کان شخص اللفظ مستعملاً و نوعه مستعملاً فیه و لکن لمیکن فیه ثلاث لحاظات کما مر؛ فلایمکن باستعمال واحد تحقّق الوضع و الاستعمال معاً[۱۰] 

دفع دوممحقق خویی (ره) نیز اشکال مرحوم نائینی را جواب داده‌اند:«الإنصاف تمامیّه ما ذکره صاحب الکفایه و أنّ الوضع بالاستعمال بمکان من الإمکان؛ إذ لو قلنا بتمامیّه الوضع بمجرّد الاعتبار النفسانیّ و عدم احتیاجه إلى المبرز، فالوضع سابق على الاستعمال؛ فلایلزم الجمع بین اللحاظ الآلیّ و اللحاظ الاستقلالی[۱۱] ، بلا فرق بین أن یکون الوضع عبارهً عن الالتزام و التعهّد بالتکلّم بلفظ خاصّ عند إراده معنى مخصوص، أو یکون عبارهً عن تنزیل اللفظ وجوداً للمعنى أو یکون عبارهً عن اعتبار الملازمه بینهما، أو غیرها من الأقوال التی تقدّمت فی تحقیق معنى الوضع»[۱۲] .

 


[۱۲] مصباح الأصول (مباحث الألفاظ)، الواعظ الحسینی، السید محمد؛ تقریر بحث السید أبو القاسم الخوئی، ج۱، ص۱۲۳٫



خارج فقه ۵۴ (قیادت: تنبیهات، قیافه)

, ,

موضوع: مکاسب محرمه/قیادت /تنبیهات

 

خلاصه جلسه گذشته: صحبت در بحث قیادت بود و اینکه آیا قیادت بر جمع بین مرد و زن برای تقبیل و…(نه زنا؛ بلکه مقدمات زنا) صدق می‌کند؟ مسلماً این کار حرام است و در حرمتش بحثی نیست؛ زیرا اعانه در اثم و اشاعه فحشا است و قرآن کریم درباره اعانه در اثم و اشاعه فحشا می‌فرماید: ﴿… وَ لٰا تَعٰاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ …﴾ [۱] و ﴿إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفٰاحِشَهُ …﴾[۲] . امّا آیا قیادت صدق می‌کند و حد قیادت جاری می‌شود؟ اگر فقط مقدمات زناست و زنا محقق نمی‌شود، قیادت صدق نمی‌کند؛ زیرا قبلاً گفتیم که قیادت آن است که بین ذکر و انثی برای زنا جمع کند و کتب لغت همین معنا را بیان کرده‌اند. در محل بحث زنا محقق نشده است و به همین دلیل قیادت نیز صدق نمی‌کند و حد قیادت (هفتاد و پنج ضربه شلاق) جاری نمی‌شود؛ ولی تعزیر اشکالی ندارد.

در اینجا دو نظر وجود دارد:

۱٫ در اینجا قیادت محقق نشده است و با توجه به «الحدود تدرأ بالشبهات» حد برداشته می‌شود؛ هرچند این عمل حرام است.

۲٫ آیت‌الله مکارم می‌فرمایند: «إذا جمع شخص نفرین لإیجاد رابطه غیر مشروعه فی حدود التقبیل و المضاجعه و أمثال ذلک و لکنّ الحاله ستنتهی عادهً إلى عمل الزنا أو اللواط، فیصدق عنوان القیاده»[۳] .

ایشان می‌فرمایند که اگر شخصی دو نفر را برای کار غیر مشروعی جمع کند که عادتاً منتهی به زنا می‌شود، قیادت صدق می‌کند. مثلاً تقبیل که مقدمه است و بعد از آن هم‌خوابگی رخ می‌دهد و معمولاً این ارتباط به زنا منتهی می‌شود (یعنی ممکن است در مرحله اول زنا انجام نشود، ولی به زنا منتهی می‌شود). فرمایش ایشان فرمایش خوبی است. این شخص برای مقدمات زنا واسطه شده است و می‌داند که در آخر به زنا منتهی می‌شود؛ هرچند ممکن است امروز زنا اتفاق نیفتد ولی بعد چند روز به زنا منتهی می‌شود. اگر عادتاً چنین علمی داشته باشیم، قیادت صدق می‌کند؛ ولی اگر می‌دانیم که منتهی به زنا نمی‌شود و فقط در حد تقبیل و … است، قیادت صدق نمی‌کند؛ مثلاً در یک عروسی مختلط که برنامه‌های غیراخلاقی و غیرشرعی مانند تقبیل انجام می‌شود ولی شخص می‌داند که به زنا منجر نمی‌شود و می‌گوید: «بیا و شرکت کن». در این مورد قیادت صدق نمی‌کند. البته تعزیر اشکالی ندارد. پس به نظر ما قابل تفکیک است و می‌توان گفت که اگر عادتاً به زنا منتهی می‌شود، عنوان قیادت دارد و اگر فقط بحث مقدمات است و عادتاً به زنا منتهی نمی‌شود، قیادت صدق نمی‌کند و نمی‌توانیم حد جاری کنیم و دلیل عدم جریان حد این است که شبهه وجود دارد:

… ما صرّح به جمع کثیر من الأصحاب من کون القیاده هو الجمع بین الرجال و النساء للزنا، أو الجمع بین الرجال و الصبیان للواط؛ فتحصل بذلک الشبهه الدارئه للحد[۴] .

بحث قیافهمساله بعدی که مرحوم شیخ انصاری در مکاسب مطرح نموده‌اند، بحث «قیافه» است. امروزه قیافه‌شناسی نیز به یک شغل مبدّل شده است و عده‌ای با دیدن کف دست شما یا پیشانی و…، مطالبی را می گویند و از آینده شما خبر می‌دهند و مطالب راست و دروغ را باهم مخلوط می‌کنند و پول می‌گیرند. عده‌ای جاهل غافل نیز به این‌ها مراجعه می‌کنند؛ مثلاً زن‌ها برای این که بدانند بچه‌دار می‌شوند یا نه، شوهرشان با این‌ها چگونه است و زن می‌گیرد یا نه و… نزد این افراد می‌روند. برخی از این‌ها ادعا می‌کنند که «ما تسخیر جن داریم و جن‌ها مطالبی را به ما می‌گویند». برخی ادعا می‌کنند که «با ملائکه ارتباط داریم و آن‌ها مطالبی را به ما می گویند». آیا این کار از نظر شرعی درست است؟ معنای قیافه از نظر لغت و اصطلاح چیست؟ آیا این کار از نظر شرعی ممنوع است یا این که «إذا ترتّب علیها حرام» حرام است؟ مثلاً با قیافه‌شناسی می‌گویند که این فرزند متعلق به این پدر نیست؛ یعنی به زنی تهمت زنا می‌زنند. گاهی در نَسَب‌ها دخالت می‌کنند. گاهی حرف‌هایی می‌زنند که باعث غیبت یا تهمت می‌شود. گاهی دروغ می گویند. گاهی نفی و گاهی اثبات نسبت می‌کنند؛ در حالی که نمی‌توان این‌ها را با قیافه‌شناسی تشخیص داد و حجت شرعی نیست. دو نظریه مهم در این بحث وجود دارد:

۱٫ قیافه‌شناسی مطلقاً حرام است و این دو حالت باهم فرقی ندارد:

الف) شخصی بگوید: «من با قیافه‌شناسی نسبت‌ها و ارتباط‌های فامیلی را می‌توانم تشخیص دهم و بگویم که این پدر فلانی است و آن شخص عموی این است و…». در این تهمت، غیبت، نفی نسبت یا اثبات نسبت وجود دارد.

ب) ولی در نوع دیگری از قیافه‌شناسی، تهمت، غیبت، نفی نسبت یا اثبات نسبتی وجود ندارد؛ بلکه مثلاً می‌گوید که «من چهره شما را دیدم و انشاءالله شما در آینده از علمای عاملین خواهید شد» یا شاه خواهید شد؛ یعنی فقط پیش‌بینی می‌کند و حرامی در آن نیست. یا مثلاً می‌گوید که «تو شوهر نمی‌کنی». در این نوع قیافه‌شناسی حرامی نیست و تهمت، غیبت، اثبات یا نفی نسبت و… در آن وجود ندارد.

بر اساس نظریه اول، قیافه‌شناسی مطلقاً حرام است؛ چه حرامی بر آن مترتب شود، چه حرامی مترتّب نشود.

۲٫ در صورتی که قیافه‌شناسی به کار خلاف شرعی منتهی شود (مثلاً اثبات یا نفی نسبت، غیبت، تهمت و…) حرام است و اگر بر پیش‌بینی آینده بر اساس چهره حرامی مترتّب نشود، حرام نیست.

حالا می‌خواهیم ادله و روایات را بررسی کنیم و ببینیم که آیا قیافه‌شناسی در زمان ائمه (ع) نیز بوده است؟ آیا مورد تأیید ائمه (ع) بوده است؟ قیافه‌شناسی حرام وضعی است یا وضعی و تکلیفی؟ قیافه‌شناسی حرام است مطلقاً یا این که اگر حرام بر آن مترتب شود حرام خواهد بود؟

مقام اول: تعریف قیادتقیافه در لغتالْقَائِفُ: الذی یعرف الآثار[۵] [۶] [۷] . قائف، کسی است که آثاری را نگاه می‌کند و ادعاهایی مطرح می‌کند.

سید لاری (ره) می‌فرماید: «تعریفه بذلک مأخوذ من صرف ادّعائهم معرفه الآثار، کتقسیم السحر بتسخیر الکواکب و الأفلاک و الجنّ و الملائک، أخذاً من صرف دعاویهم الباطله و خرافاتهم العاطله و أکاذیبهم المجعوله، التی یصدّقهم الجاهل الغافل عنها، کدعوى الصوفیّه الطریقه و المرشدیّه»[۸] .

این افراد ادعاهایی مطرح می‌کنند و افراد جاهل و غافل نیز به آنان رجوع می‌کنند و مثلاً می‌گویند: «ببین در طالع من چه نوشته شده» و آن شخص کتابی را باز می‌کند و می‌گوید: «در طالع تو چنین نوشته است که…». گاهی صوفیه این کارها را می‌کنند و این مطالب را بیان می‌کنند.

القائف: الذی یتتبّع الآثار و یعرفها و یعرف شبه الرجل بأخیه و أبیه[۹] [۱۰] .

القائف جمع قافه من قولهم قفت أثره إذا تبعته؛ مثل قفوت أثره و قاف الرجل یقوف قوفاً من باب قال: تبعه[۱۱] .

القیافه فی اللغه اتّباع الأثر، یقال قاف یقوف أثر فلان تبعه و اقتاف بمعناه و القائف المتتبّع للأثر و الذی یعرف النسب بفراسته و نظره إلى أعضاء المولود[۱۲] .

قیافه در اصطلاحفاضل مقداد (ره) می‌فرماید: «القیافه فهی التفرّس[۱۳] لإلحاق الأبناء بالآباء بسبب اتّفاقهم فی صفه من الصفات»[۱۴] .

شخصی که تفرس می‌کند برای الحاق پسر به پدر. یعنی ‌می‌گوید: «من تشخیص می‌دهم که این پسر از این پدر است یا نه». امروزه با آزمایش تشخیص می‌دهند که این بچه، فرزند این پدر است یا نه؛ ولی در زمان قدیم که آزمایش و… نبوده، برخی به وسیله همین قیافه‌شناسی این مسائل را مطرح می‌کردند. در تعریف قیافه، برخی از علما «نسبت» را دخالت داده‌اند: «إلحاق الأبناء بالآباء». تعریف دیگر این است که قیافه، غیر انساب را شامل می‌شود؛ مثلاً می‌گویند که شغل شما در آینده چه خواهد بود، چه مقامی خواهی یافت، چگونه ازدواج می‌کنی، بچه‌دار می‌شوی یا نه و… .

تعاریف دیگری که علما برای قیافه ارائه کرده‌اند:

شهید ثانی (ره) می‌فرماید: «القیافه و هی الاستناد إلى علامات و أمارات یترتّب علیها إلحاق نسب و نحوه»[۱۵] [۱۶] [۱۷] [۱۸] [۱۹] [۲۰] .

محقق ثانی (ره) می‌فرماید: «هی إلحاق الأنساب بما یزعم أنّه یعلمه من العلامات أو إلحاق الآثار»[۲۱] .

القائف هو الذی یتّبع الآثار و یعرفها و یعرف شبه الرجل بأخیه و أبیه و یحکم بالنسب[۲۲] .

مرحوم طریحی می‌فرماید: «القائف هو الذی یعرف الآثار و یلحق الولد بالوالد و الأخ بأخیه»[۲۳] .

الحقّ تعریف القائف بمدّعی معرفه الآثار لا حقیقهً و هو الاستناد فی تشخیص الأنساب و الطوالع و العواقب و أحوال المرضى و الغیّب و السرقه و السارق إلى علامات شعریّه و شباهات وهمیّه و مبادئ غیر حسّیّه المورّثه لقطع القطّاع و ظنّ الظنّان فی النسوان و الصبیان، خصوصاً فی بعض البلدان[۲۴] .

سید ابوالحسن اصفهانی (ره) می‌فرماید: «القیافه هی الاستناد إلى علامات خاصّه فی إلحاق بعض الناس ببعض[۲۵] و سلب بعض عن بعض على خلاف ما جعل فی الشرع میزاناً للإلحاق و عدمه من الفراش و نحوه»[۲۶] [۲۷] [۲۸] [۲۹] [۳۰] [۳۱] [۳۲] [۳۳] [۳۴] [۳۵] [۳۶] [۳۷] [۳۸] .

بعضی فقها می‌فرمایند: «القیافه هی أن یستند القائف إلى علامات خاصّه و مشابهات بین الطفل و الرجل فی بعض الملامح[۳۹] أو فی أجزاء خاصّه من البدن، فیلحقه به فی النسب أو یحکم بأنّه أجنبیّ عنه على خلاف الموازین التی وضعتها الشریعه الإسلامیّه لإلحاق الولد بأبیه»[۴۰] .

إنّها عباره عن استکشاف الحالات النفسانیّه عن ظواهر البدن و استکشاف النسب منها[۴۱] .

محقق اردبیلی (ره) می‌فرماید: «الظاهر أنّ ترتّب الأحوال – من الحفظ و الذکاء و البلاهه و غیرها على علامات؛ مثل: علوّ الجهه[۴۲] و علوّ القفا[۴۳] و مؤخّر الرأس[۴۴] – داخل فیها»[۴۵] .

 

پس در قیافه‌شناسی، گاهی کارهایی انجام می‌شود که حرام است؛ مثلاً می‌گوید که تو فرزند این پدر نیستی، و گاهی کارهایی انجام می‌شود که خلاف شرع نیست؛ مثلاً می‌گوید که تو متأهل می‌شوی و سه فرزند خواهی داشت و در این صورت فعل حرامی انجام نداده و فقط پیش‌بینی کرده است. پس گاهی در قیافه کار حرامی صورت می‌گیرد و گاهی حرامی انجام نمی‌شود؛ لذا اقوال علما به همین تناسب، متفاوت است و اگر حرامی در آن وجود داشته باشد، قیافه و پولی که بابت آن می‌گیرد حرام خواهد بود و اگر حرامی وجود نداشته باشد، حکمش متفاوت خواهد بود.

 


[۴] . فقه الحدود و التعزیرات، موسوی اردبیلی، عبدالکریم، ج‌۲، ص۱۶۰٫
[۸] . التعلیقه على المکاسب، اللاری، عبد الحسین، ج۱، ص۱۹۰٫
[۱۳] . یعنی: النظر الجیّد، العلم بالعلامه، خیره شدن.
[۲۴] . التعلیقه على المکاسب، اللاری، عبد الحسین، ج۱، ص۱۹۰ – ۱۹۱٫
[۲۷] و مانندش در مصطفى الدین القیّم، النجفی، البشیر، ص۱۴۱٫
[۳۳] و مانندش در منهاج الصالحین، التبریزی، جواد، ج۲، ص۱۲٫
[۳۴] و مانندش در وسیله النجاه، البهجه، محمدتقی، ص۴۱۸٫
[۳۹] . یعنی: ما بدا من محاسن الوجه و مساویه.
[۴۰] . کلمه التقوی، البصریّ البحرانی، زین الدین محمد امین، ج.۴، ص۱۸
[۴۲] . شاید این صحیح است: علوّ الجبهه؛ یعنی: بلند بودن پیشانی.
[۴۳] . یعنی: بلندی پشت گردن.
[۴۴] . یعنی: پشت سر.


خارج اصول ۵۲ (وضع: حقیقت شرعیه)

, ,

موضوع: مباحث الفاظ/وضع /حقیقت شرعیه

 

خلاصه جلسه گذشته: صحبت در بحث حقیقت شرعیه بود. ثمراتی که برای حقیقت شرعیه بیان شده است، زمانی بر آن بار می‌شود که حقیقت شرعیه ثابت باشد؛ فرقی ندارد که به وضع تعیینی باشد یا وضع تعیّنی، به عنوان انصراف در الفاظ باشد یا انصراف در مفاهیم. انصراف یعنی گاهی الفاظی به معنایی انصراف دارد و به عنوان مثال وقتی که لفظ «صلاه» گفته می‌شود، ارکان مخصوصه و معانی جدید به ذهن مردم می‌آید؛ نه معنای دعا. یا اینکه مفهوم «دعا» به همین نماز انصراف پیدا می‌کند و وقتی مفهوم دعا گفته می‌شود، به نماز انصراف پیدا می‌کند. این انصراف همان نتیجه حقیقت شرعیه را می‌گوید؛ یعنی وقتی این لفظ را در کلمات معصومین (ع) دیدیم، به معنای جدید حمل می‌کنیم. انصراف گاهی در لفظ است و گاهی در معنا:

۱. انصراف در لفظ: مثلاً لفظ عالم، به علمای دین و فقه انصراف دارد.

۲. انصراف در معنا: یعنی معنا انصراف دارد؛ مثلاً «صلاه» همان معنای لغوی‌اش را دارد و به معنای دعا است؛ مثل دعای کمیل، دعای ندبه و…؛ ولی وقتی به صورت مطلق استعمال شود، بر معنای نماز حمل می‌شود؛ یعنی معنای «صلاه» که دعا است، به معنای ارکان مخصوصه انصراف دارد.

قبلاً گفتیم که اگر به هریک از وضع تعیینی، وضع تعیّنی، انصراف در لفظ یا انصراف در معنا قائل شوید، نتیجه‌اش یک چیز است و آن نتیجه عبارتست از اینکه هرگاه این الفاظ در لسان معصومین (ع) آمد، بر معنای جدید حمل شود، نه معنای لغوی.

مرحوم سید مرتضی عبارتی را بیان کرده‌اند که بسیار مختصر است و به نظر ما جان کلام را در یک جمله بیان کرده‌اند: «إذا کان هناک‌ وضع و عرف و شرع، وجب حمل الخطاب على الشرع دون الأمرین المذکورین؛ لأنّ الأسماء الشرعیّه صادره عنه -‌ تعالى»[۱] .

یعنی اگر لفظی که معنای حقیقی و لغوی، معنای عرفی و معنای شرعی دارد، در خطاب معصومین (ع) وارد شود، باید آن را بر معنای شرعی حمل کنیم؛ نه معنای وضعی و عرفی. زیرا وقتی اسمائی که شرعی هستند از طرف شارع و معصومین (ع) صادر می‌شوند، باید بر معنای شرعی حمل شوند. قبلاً این مطلب را بیان کردیم که گاهی لفظی را شخص نحوی استعمال می‌کند و گاهی آن لفظ را شخص لغوی به کار می‌برد. اگر لفظ «فعل» را لغوی استعمال کند، معنایش «کار» است و اگر نحوی استعمال کند، معنایش «لفظی که بر حدث دلالت می‌کند و با یکی از ازمنه ثلاثه مقترن است» می‌باشد. لسان شارع و معصومین (ع) خودش بالاترین قرینه است بر این که ما باید کلماتشان را بر معنایی که خودشان ترسیم کرده‌اند، حمل کنیم. سید مرتضی (ره) همین را می‌گوید. وقتی کلام از اهل شرع صادر شد، شما باید بر معنای شرعی حمل کنید و این نیازی به دلیل ندارد. تمام بحث حقیقت شرعیه در این جمله سید مرتضی (ره) خلاصه شده است. وقتی لفظی دارای اصطلاحی است و صاحب اصطلاح آن لفظ را استعمال کرد، به همان معنایی که او وضع کرده حمل می‌شود.

به نظر ما این فرمایش سید مرتضی (ره) حرف خوبی است و ما را از بسیاری از بحث‌ها که برخی در اینجا مطرح کرده‌اند بی نیاز می‌کند. صدور از معصومین (ع)، خودش قرینه عامه است. لذا ما دلایل دیگر را زیاد توضیح نمی‌دهیم. دلیل سوم و چهارم این است که این الفاظ بالاخره در این معانی استعمال شده‌اند و این را همه قبول دارند؛ فقط بحث می‌کنند که علتش چیست؟ وضع تعیینی، وضع تعیّنی، قرینه عامه یا علاقه؟ برخی گفته‌اند که علاقه وجود دارد؛ یعنی استعمال «صلاه» در ارکان مخصوصه مجاز است و علاقه‌اش، کل و جزء است؛ یعنی با توجه به این که نماز مشتمل بر دعا است، بر آن «صلاه» اطلاق شده است.

فرمایش محقق اصفهانی (ره)محقق اصفهانی (ره): «هذا بناءً على ما هو المعروف من کونها بمعنى الدعاء لغهً یصحّ جدلاً و إلزاماً. و أمّا على ما هو الظاهر بالتتّبع فی موارد استعمالاتها من کونها بمعنى العطف و المیل، فإطلاقها على هذا المعنى الشرعیّ من باب إطلاق الکلّیّ على الفرد، حیث إنّه محقّق لطبیعیّ العطف و المیل؛ فإنّ عطف المربوب إلى ربّه و العبد إلى سیّده بتخضّعه له و عطف الربّ على مربوبه المغفره و الرحمه، لا أنّ الصلاه بمعنى الدعاء فی العبد و بمعنى المغفره فیه – تعالى – و علیه فلاتجوز حتّى یجب ملاحظه العلاقه؛ بل تستعمل فی معناها اللغویّ و یراد محقّقه الخاصّ بقرینه حال أو مقال»[۲] .

یعنی معنای «صلاه» در لغت میل و عطف (عطوفت و مهربانی) است. مهربانی گاهی از طرف ربّ است که نامش مغفرت است و گاهی از طرف عبد است که تضرّع می‌کند و از خدا می‌خواهد که او را ببخشد. معنای حقیقی «صلاه» اظهار میل، عطوفت، مهربانی و رغبت به سوی خالق و رغبت خالق به سوی بنده. حالا شما باید تحقیق کنید و ببینید که آیا در لغت «صلاه» به این معنا است؟ به‌هرحال ایشان می‌فرمایند که مجازیتی در اینجا وجود ندارد و معنای «صلاه» اظهار مهربانی، میل و عطوفت است. خدا هم که ﴿… یُصَلِّی عَلَیْکُمْ…﴾ [۳] و ﴿إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَى النَّبِیِّ…﴾[۴] یعنی آنها هم رغبت، محبت و عطوفتشان را شامل حال همه می‌کنند. پس مجازیّتی نیست.

حرف ما این است که ما به این مطالب کاری نداریم. سؤال ما یک سؤال اصولی است که عبارتست از اینکه اگر الفاظ صلاه، زکات، خمس، جهاد، بیع، مضاربه، کر، نجاست، طهارت و… را در روایات دیدیم و قرینه‌ای وجود نداشت، به چه معنایی حمل کنیم؟ به معنای لغوی یا معنای جدید شرعی؟ اینکه «صلاه» در لغت به معنای دعاست یا به معنای میل و رغبت، در بحث ما تاثیری ندارد؛ لذا فرمایش محقق اصفهانی (ره) ممکن است درست باشد ولی در بحث ما تأثیری ندارد.




خارج فقه ۵۳ (قیادت: تنبیهات)

, ,

موضوع: مکاسب محرمه/قیادت /تنبیهات

 

خلاصه جلسه گذشته: صحبت در بحث قیادت بود و این که در حرمت قیادت فرقی بین مسلم و کافر نیست. آیا قیادت بین زن و مردی که کافر هستند، جایز است؟ گفتیم که علمای بزرگ گفته‌اند که «لافرق بین المسلم و الکافر».[۱] [۲] [۳] [۴] [۵] [۶] [۷] [۸] [۹] [۱۰] [۱۱] [۱۲] [۱۳] ‌ [۱۴] [۱۵]

ادامه تنبیه اولقیادت حرام است و فرقی نمی‌کند که بین دو مسلم باشد یا دو کافر؛ زیرا «الکفار معاقبون علی الفروع کما هم معاقبون علی الاصول». کفار همانطور که باید اصول دینشان را درست بفهمند و اعتقاد پیدا کنند، راجع به فروع دینشان نیز مکلفند و باید فروع دین را انجام دهند. اکثر علما نظرشان این است که «الکفار معاقبون علی الفروع کما هم معاقبون علی الاصول»؛ لذا این کار حرام است و کسی نباید انجام دهد و کسی نباید آن‌ها را کمک کند و اعانه بر اثم نماید؛ لذا مساله قیادت حرامی است که مسلم و کافر در آن فرقی ندارد.

گاهی می گوییم قیادت بخاطر این که اعانه بر گناه است، حرام است و گاهی می‌گوییم که قیادت حرام نفسی است و فرقی ندارد که آن عمل برای آن شخص حرام باشد یا نه؛ لذا اگر شخصی بین دختر و پسر نابالغی که تکلیف شرعی ندارند و حرمتی متوجه آنان نیست، واسطه شود، کار حرامی انجام داده است؛ زیرا فرض این است که قیادت حرام نفسی است. فرض کنید شخصی بین دختر مجنون و پسر مجنونی قیادت می‌کند، حرمتی متوجه این دختر و پسر نیست؛ ولی به‌خاطر اینکه حرمت قیادت نفسی است، شخص واسطه کار حرامی انجام داده است؛ فرقی ندارد که آن دو نفر مسلم، کافر، نابالغ، مجنون یا… باشند. آیا حرمت قیادت در اینجا به حدی است که حد نیز جاری شود؟ یعنی آیا قیادت و جمع بین دختر مجنون و پسر مجنون موجب حد می‌شود؟ این‌ها قابل بحث است.

ادله عدم فرق در قیادت بین مسلم و کافر و بین زن و مرددلیل اول: روایت عبدالله بن سنان که دارای سند و دلالت درستی بود. [۱۶] [۱۷] [۱۸] [۱۹]

فمنها:[۲۰] عَلِیٌّ[۲۱] عَنْ أَبِیهِ[۲۲] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَیْمَانَ[۲۳] عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ[۲۴] قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ (ع) أَخْبِرْنِی عَنِ الْقَوَّادِ مَا حَدُّهُ؟ قَالَ: «لَا حَدَّ عَلَى الْقَوَّادِ أَ لَیْسَ إِنَّمَا یُعْطَى الْأَجْر عَلَى أَنْ یَقُودَ؟». قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنَّمَا یَجْمَعُ بَیْنَ الذَّکَرِ وَ الْأُنْثَى حَرَاماً. قَالَ: ذَاکَ الْمُؤَلِّفُ بَیْنَ الذَّکَرِ وَ الْأُنْثَى حَرَاماً». فَقُلْتُ: هُوَ ذَاکَ جُعِلْتُ فِدَاکَ. قَالَ (ع): «یُضْرَبُ ثَلَاثَهَ أَرْبَاعِ حَدِّ الزَّانِی خَمْسَهً وَ سَبْعِینَ سَوْطاً وَ یُنْفَى مِنَ الْمِصْرِ الَّذِی هُوَ فِیه …»[۲۵] ‌.

این روایت می‌گوید که حد قیادت، سه چهارم حد زانی است. این روایت را قبلاً خواندیم و توضیح دادیم. این روایت جمع بین ذکر و انثی را به عنوان قیادت مطرح کرده بود و فرقی ندارد که این ذکر و انثی، مسلمان باشند یا کافر؛ یعنی اگر شیعه، سنی، مسیحی، کافر و… باشد، فرقی نمی‌کند. می‌توانیم از اطلاق این روایت استفاده کنیم که این قیادت حرام است و بین مسلم و کافر فرقی نیست.

دلیل دوم: اجماع منقول[۲۶] .

در اینجا اجماع هم داریم و کسی بحث نکرده که بین مسلم و کافر فرق است.

تنبیه دوم: فی حرمه القیاده بین غیر بالغین للزنا أو اللواط[۲۷] .

آیا قیادت برای زنا یا لواط بین افراد غیربالغ حرام است؟ مساله تأدیب به جای خودش باقی است؛ ولی معلوم نیست که حد جاری شود. تأدیب اشکالی ندارد ولی حد ثابت نیست. آیا دلیل ما بر حرمت قیادت که حرمت نفسی قیادت است (به‌خاطر روایت معتبر عبدالله بن سنان که می‌گوید حد بر کسی که بین زن و مرد اجنبی جمع می‌کند جاری می‌شود) در اینجا صدق می‌کند؟ آیا جمع بین انثی و ذکر اجنبی بر صورت جمع بین دو نابالغ نیز صدق می‌کند؟ جواب: به نظر ما

۱٫ اگر دلیل حرمت قیادت، اعانه بر اثم باشد، در اینجا صدق نمی‌کند؛ زیرا اثم در خارج محقق نشده است و مجنون و غیربالغ، تکلیف ندارند. پس اعانه بر اثم و مقدمه حرام در اینجا صدق نمی‌کند.

۲٫ اگر قیادت حرمت نفسی داشته باشد، در اینجا نیز قیادت محقق شده و حرام است.

امّا به نظر می‌رسد که مساله حرمت جداست و جریان حد کمی مشکوک است. یعنی جریان حد بر کسی که بین دو مجنون یا دو غیربالغ واسطه شده، مشکوک است؛ زیرا قیادت برای زناست و وقتی زنا مُحرّم نبوده، احتمال دارد که بتوانیم بگوییم که قیادت، هرچند می‌تواند از باب اشاعه فحشا یا… حرام باشد، ولی جریان حد بر آن مشکوک است. پس در قیادت بین دو مجنون یا دو غیربالغ نمی‌توانیم حد را جاری کنیم.

تنبیه سوم: تأدیب صبی و صبیّه برای قیادت[۲۸] [۲۹] [۳۰] .

مرحوم جزایری می‌فرمایند: «یعزّر دون الحدّ الصبیّ و الصبیّه إذا ثبت علیهما الموجب بالبیّنه. و کذا لو أقرّا به و لو مرّهً واحدهً؛ لکذبهما أو صدور الفعل عنهما؛ لامتناع الخلوّ عنهما»[۳۱] .

یعنی حتی اگر این دو بچه یک مرتبه اقرار کنند، باید تعزیر شوند؛ زیرا اقرارشان از دو حالت خارج نیست: ۱٫ اگر راست است، باید برای این عمل زشتشان تعزیر شوند. ۲٫ اگر دروغ است، باید برای دروغ گفتنشان تعزیر شوند.

البته در مرحله اول، اگر ولیّ این بچه‌ها اطلاع دارد و می‌داند که این بچه‌ها این خلاف شرع را انجام می‌دهند، جدا از تعزیر خود بچه‌ها، ولیّ بچه‌ها باید تعزیر شود؛ زیرا ولیّ بچه‌ها باید مانع آن‌ها شود و آن‌ها را ادب کند.

تنبیه چهارم: حکم قیادت مجنون و مجنونه

برخی از علما تصریح کرده‌اند که قیادت این‌ها حرام است[۳۲] . البته ما دلیل واضحی برای این نداریم؛ جز اینکه بگوییم ولیّ این مجنون و مجنونه باید تعزیر شود؛ یعنی برای تعزیر خود مجنون و مجنونه دلیلی نداریم و ولیّ این‌ها اگر اطلاع داشتند و این کار با علم آن‌ها انجام شده است و می‌توانستند جلوی آن‌ها را بگیرند ولی این کار را نکردند، باید تعزیر شوند.

تنبیه پنجم: حکم وساطت برای تقبیل و امثال آن (نه زنا).

در این صورت قیادت محقق نمی‌شوند؛ زیرا قیادت در جایی است که زنا محقق شود. البته حرمت این عمل مسلم است و تعزیر دارد.

 


[۱۳] . حاشیه المکاسب، شیرازی، محمدتقی بن محب‌علی، ج۱، ص۱۲۴٫
[۲۰] . محمّد بن یعقوب الکلینی: امامی و ثقه است.
[۲۱] . علیّ بن إبراهیم القمّی: امامی و ثقه است.
[۲۲] . إبراهیم بن هاشم القمّی: مورد اختلاف است و علی الاقوی امامی و ثقه استدر من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج۴، ص۴۷٫: إبراهیم بن هاشم عن صالح بن السندیّ (مهمل) عن … .
[۲۳] . البصریّ الدیلمی: مورد اختلاف است و ضعیف است جدّاً و بنا بر نظری رمی بالغلوّ [رجال النجاشی، النجاشی، أبو العبّاس، ج۱، ص۳۶۵٫: ضعیف جدّاً و رجال الطوسی، الشیخ الطوسی، ج۱، ص۳۴۳٫: یرمی بالغلوّ و رجال الطوسی، الشیخ الطوسی، ج۱، ص۳۶۳٫: ضعیف] و علی الاقوی امامی و ثقه است.
[۲۴] . عبد الله بن سنان مولى بنی هاشم‌: امامی و ثقه است.
[۲۵] الکافی- ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج۷، ص۲۶۱٫ (این روایت مسنده و علی الاقوی صحیحه است).
[۲۷] . قانون مجازات اسلامی مادّه ۲۴۴- کسی که دو یا چند نابالغ را برای زنا یا لواط به هم برساند مستوجب حد نیست، لکن به سی و یک تا هفتاد و چهار ضربه شلّاق و حبس تعزیری درجه شش محکوم می‌شود. (قبلاً تفصیل حبس تعزیری درجه شش آمده بود).


آیت الله فقیهی: وحدت و انسجام در شرایط کنونی کشور یک ضرورت است

,

وحدت و انسجام در شرایط کنونی کشور یک ضرورت است

آیت الله فقیهی گفت: در شرایط کنونی کشور، اتحاد، انسجام و وحدت یک ضرورت است.

به گزارش خبرنگار مهر، آیت الله محسن فقیهی، عضو جامعه مدرسین حوزه علمیه قم امروز ۲۵ دی ماه در درس اخلاق خود ضمن اشاره به حوادث اخیر و تسلیت به جانباختگان حادثه هوایی گفت: قطعاً فقدان عزیزان و به ویژه دانشجویان برای جامعه ما دردناک است و ما نیز فرزندان خود را از دست دادیم اما در شرایطی که کشور با اقدامات رژیم خونخوار ایالات متحده آمریکا در وضعیت جنگی قرار داشت، این حادثه رخداد و یک خطای انسانی عامل این ضایعه دردناک شد.

عضو جامعه مدرسین با بیان خدمات ارزنده سپاه پاسداران گفت: برادران خدوم سپاه، در حوادث مختلف از خود جانفشانی نشان دادند. در ماجرای داعش، در جنگ تحمیلی، در دوران پس از جنگ، در تمام ابعاد از جنگ نظامی تا عرصه‌های مختلف فرهنگی و … از خود گذشتگی کردند. آنها با جانفشانی امنیت کشور را تأمین کردند. نباید برای یک اشتباه که البته در جای خود دردناک است، تمام خدمات شایسته این عزیزان را نادیده بینگاریم.

استاد درس اخلاق حوزه علمیه با تاکید بر پرهیز از اختلاف افکنی گفت: در شرایط کنونی کشور، اتحاد، انسجام و وحدت یک ضرورت است. شهید سلیمانی با شهادت خودشان این وحدت را تقویت کرد و ما نیز وظیفه داریم در این مسیر گام برداریم. در شرایط سرمای زمستان، هر کسی که توانایی کمک و امدادرسانی دارد، برادران سیستانی را دریابد. به یاری آنان بشتابید. دولت محترم نیز از ظرفیت‌های خود برای کمک به سیل زدگان استفاده کند.



حدیث ۱۲ (چهل حدیث: کبر مانع بهشت)

, ,

موضوع: احادیث کتاب چهل حدیث مرحوم امام (ره)/کبر/ کبر مانع بهشت

رابطه کبر و کفرپیامبر اکرم (ص) می‌فرماید: « لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّهَ مَنْ فِی قَلْبِهِ مِثْقَالُ ذَرَّهٍ مِنَ الْکِبْر…»[۱] کسی که ذره‌ای کبر در وجودش باشد هرگز وارد بهشت نمی‌شود.

«لن» نفی ابد است یعنی هیچ‌گاه داخل بهشت نمی‌شود.

در مباحث گذشته مطرح کردیم که تکبر گناه بزرگی است، تکبر اظهار کبر است. کسی که تکبر دارد برتری و بزرگی خودش را بر دیگران ابراز می‌کند. وقتی در جامعه راه می‌رود توقع دارد که مردم به او سلام و تعظیم کنند؛ پس گناه بزرگی است.

این روایت مطلب دیگری می‌فرماید: اگر در قلب شما ذره‌ای کبر باشد هرچند اظهار نکنید (در ظاهر انسان متواضعی هستید اما در فکر خودتان خود را از دیگران بالاتر می‌دانید. برخی به مال‌ومنال، حسب‌ونسب، علم و تقوای خود، کبری در وجودش ایجاد می‌کند و می‌گوید من از خیلی‌ها بالاتر هستم) اگر قلبتان هم این‌گونه باشد وارد بهشت نمی‌شوید.

این روحیه کثیف است باید از خود دور کنید. خود را با دیگران این‌گونه مقایسه نکنید همیشه باید این گونه بگویید: «من پست‌ترین افارد این عالم هستم. خدا من را ببخشد.» نه اینکه دیگران را کوچک و خود را بزرگ کنید. در فکر و قلبتان هم این‌ها را زمزمه کنید. وقتی تنها هستید بگویید: خدایا! من انسان خوبی نیستم به من رحم کن و لطفت شامل حال من بشود.

طبق این روایت اگر کبر داشته باشید بیچاره می‌شوید. این کار چه بدی دارد؟

کسی که کبر در وجودش باشد هرچند اظهار نکند حاضر نیست تعلیم داشته باشد و به حرف معلم گوش بدهد؛ چون خود را بالا می‌بیند.

دیگرانی که می‌خواهند او را نصیحت کنند، کوچک می‌داند و به آن‌ها می‌خندد. می‌گوید: «درک من از او بهتر است»؛ لذا آدمی که کبر در وجودش باشد، چیزی یاد نمی‌گیرد. حاضر نیست کتاب کسی را مطالعه کند و می‌گوید: «من چرا وقت خودم را صرف مطالعه این مطالب کنم، من از این نویسنده بالاتر هستم.» لذا ترقّی علمی و معنوی نمی‌کند.

کسی که تواضع دار ترقّی علمی و معنوی هم دارد زیرا نزد بزرگان می‌رود، زانو می‌زند و علم را می‌آموزد.

گاهی در ابتدای تحصیل، فکر می‌کنیم که قلبمان صاف است و مشکل نداریم، واقعیت هم همین است، اهل نماز شب، مباحثه و … هستیم اما همین آدم خوب وقتی مثلاً قاضی شد تا یک‌سال روحیه خوب خود را دارد، قاضی خوبی که اهل رشوه و فساد نیست، در سال‌های بعد کم‌کم فساد در وجودش رسوخ می‌کند. کسی که همیشه به آن‌هایی که اهل رشوه بودند بد می‌گفت، رشوه را برای خود به گونه‌ای توجیه کرده و حلال می‌کند به‌خاطر این است که گاهی شیطان، موفق نمی‌شود سریع در انسان نفوذ کند ولی صبرش زیاد است و انسان را کم‌کم به فساد می‌کشاند.

مهم آن است که ایمان و اعتقاد خود را که پاک است نهادینه و حفظ کنید، به گونه‌ای که اگر بالاترین مقام را در این کشور به شما دادند خود را آلوده نکرده و ایمانتان را متزلزل نکنید. اگر ذره‌ای کبر در وجود انسان باشد، با خطراتی مواجه می‌شود. اگر این مقامات دنیایی کبر به وجود بیاورند انسان را به نابودی می‌کشند.

 




تفسیر ۱۲ (سوره بقره: آیه ۱۰۲)

, ,

موضوع: تفسیر قرآن کریم/تفسیر سوره بقره /آیه ۱۰۲

 

﴿وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّیاطینُ عَلی‌ مُلْکِ سُلَیْمانَ وَ ما کَفَرَ سُلَیْمانُ وَ لکِنَّ الشَّیاطینَ کَفَرُوا یُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَ ما أُنْزِلَ عَلَی الْمَلَکَیْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ وَ ما یُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّی یَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَهٌ فَلا تَکْفُرْ فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ وَ ما هُمْ بِضارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ یَتَعَلَّمُونَ ما یَضُرُّهُمْ وَ لا یَنْفَعُهُمْ وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِی الْآخِرَهِ مِنْ خَلاقٍ وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ﴾[۱]

خلاصه جلسه گذشته: صحبت در تفسیر آیه صد و دوم از سوره مبارکه بقره بود. در رابطه با قوم یهود که دارای خصوصیاتی بودند. یکی از جهاتی که در قوم بنی‌اسرائیل وجود دارد، این است که به دنبال سحر و جادو بودند. توجه داشتن به سحر و جادو و اینکه انسان برای حل مشکلات خودش به غیر از خدا توجه کند، عمده اشکالی است که به یهود گرفته می‌شود.

بعضی از افراد برای حل مشکلات خود به دروغ و تزویر و خلاف تمسک می‌کنند و از مسیر خلاف و فساد وارد می‌شوند تا مشکلات خود را حل کنند. در مقابل کسانی قرار دارند که خدا را قبول داشته و به پروردگار اعتقاد دارند، چنین افرادی در مشکلات، مسیر خدایی را طی می‌کنند؛ یعنی با دعا و نماز و توسل و کارهای خیر سعی می‌کنند مشکلات خود را حل کنند.این دو نوع تفکر وجود دارد و خداوند متعال در این آیه شریفه در مذمت قوم یهود می‌فرماید قوم یهود کسانی هستند که برای رفاه دنیا و کارهای روزمره و اهداف مادی به دنبال سحر و جادو هستند و به خداوند توجه ندارند.خداوند متعال در آیات دیگر نیز از این کار نهی فرموده کسانی که به دنبال جن و شیاطین و سحر و جادو می‌روند برای اینکه مشکلات خود را به این وسیله و با ابزاری که خداوند از آن نهی فرموده، حل کنند.نکته اول: توجه دارید که قانون سببیت و مسببیت قانونی است که خداوند برای مصلحت جامعه جعل کرده وقتی شما در زمین گندم بکارید گندم برداشت می‌کنید و اگر جو بکارید، جو به دست می‌آید. این قانون علت و معلول است. اگر شما جو بکارید و گندم برداشت کنید قانون علت و معلول به هم ریخته است. هر قانونی مصالحی دارد لکن قانون علت و معلول به نفع همه جوامع بشری است و با اجازه تکوینی پروردگار انجام می‌شود؛ یعنی خداوند متعال به آتش سوزانندگی داده است، اگر شما دستتان را روی آتش بگذارید می‌سوزد. شما باید تصمیم بگیرید که از آتش درست استفاده کنید و با آن غذا درست کنید و مصرف نمایید، این قانون علت و معلول است. آتش که این اثرات را دارد به نفع شماست اما اگر شما به ضرر خودتان اقدام کنید و دست خودتان را با آتش بسوزانید، این مشکل شماست که گاهی بر خلاف مصلحت خودتان استفاده می‌کنید.

چاقو برای بریدن ساخته شده و طبیعت آن بریدن است، بهترین وسیله برای پاره کردن هندوانه و پوست گرفتن میوه است، بریدن چاقو به نفع جامعه است اما اگر به وسیله چاقو شخصی کشته شود، بر خلاف مصلحت جامعه از آن استفاده شده است. خداوند متعال در قرآن می‌فرماید آنچه که خیر می‌بینید از ناحیه خداست و آنچه که شر می‌بینید از ناحیه خودتان است. خودتان باعث شر شده‌اید، قوانین تکوینی که خداوند وضع کرده را زیر پا گذاشته‌اید و نتیجه آن شر است که به انسان و جامعه برمی‌گردد.با توجه به این مطلب بدانید که سحر هم یکی از مصادیق همین جریان است، سحر به ضرر انسان و جامعه است. اگر خداوند سحر را خلق کرده برای این است که اگر بعضی افراد بین زن و شوهر جدایی بیندازند، هاروت و ماروت راه بطلان سحر را به مردم یاد دادند و آموزش سحر برای دفع سحر ساحرین بود.نکته دوم: در ذیل این آیه شریفه می‌فرماید: ﴿وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِی الْآخِرَهِ مِنْ خَلاقٍ﴾ کسانی که دنیا را می‌فروشند به آخرت یا مغفرت پروردگار را به عذاب و هدایت را به ضلالت می‌فروشند؛ ﴿اشْتَرَوُاْ الْحَیَاهَ الدُّنْیَا بِالآَخِرَهِ﴾[۲] یا ﴿اشْتَرَوُاْ الضَّلاَلَهَ بِالْهُدَى﴾[۳] [۴] و امثال این تعبیرات، آخرت را می‌فروشند و به جای آن دنیا را می‌گیرند. در معاملات ثمن و مثمن وجود دارد و بیعی که انجام می‌دهید باید مالک آن باشید؛ خانه‌ای که می‌خواهید بفروشید باید مالک باشید، آیا شما مالک آخرت هستید که آن را به دنیا بفروشید؟ ﴿وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِی الْآخِرَهِ مِنْ خَلاقٍ﴾ یهودی‌ها و کسانی که آخرت خود را از دست می‌دهند و دنیا را می‌گیرند، می‌دانند که از آخرت هیچ نصیبی ندارند.

﴿وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ﴾ نفس خودشان را خیلی ارزان فروختند و معامله بدی انجام دادند. اینکه انسان نفس و ماهیت وجودی و ارزش واقعی خود را که اعتقادات و اخلاق و ارزش‌های انسانی است را بدهد و در مقابل آن مادیات را دریافت کند، بدترین معامله است. خداوند متعال می‌فرماید اشتباه نکنید این دنیا اینقدر ارزش ندارد، شما می‌بینید انسان شب می‌خوابد و صبح بیدار نمی‌شود یا به مسافرت می‌رود و در راه می‌میرد، یک هواپیما سقوط می کند و همه کشته می‌شوند. این دنیا اعتباری ندارد که به خاطر دنیا و مادیات، آخرت را کنار بگذاریم.

یکی از مسائلی که در قرآن مورد توجه است این است که ما ارزش خودمان را به دست بیاوریم و موقعیت خودمان را بفهمیم که چه گوهر گرانبهایی هستیم و این گوهر گرانبها را ارزان نفروشیم، این وقت که طلاست به راحتی از دست ندهیم و ارزان نفروشیم. باید به مسائلی که در این ایام اتفاق افتاده دقت و توجه داشته باشیم و این آیه شریفه را همیشه در نظر داشته باشیم که ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ﴾[۵] ما برای خدا هستیم و باید در مسیر خدا باشیم. برگشت ما به سوی خداست.

در این ایام برای ما مسائل دردناکی پیش آمد یکی از مسائل دردناک شهادت سردار رشید سپهبد قاسم سلیمانی بود که یک درد بزرگ و مشکل جدی بود. این شهید والا مقام عاشق شهادت بود ولی جان و فکر و تدبیرش و به قول مقام معظم رهبری آن تدبیری که داشت برای ما و امنیت ایران و منطقه بود. این مصیبت بزرگی بود که توسط آمریکا و اسرائیل به وقوع پیوست و به قول مرحوم امام(ره) هرچه فریاد دارید بر سر آمریکا و اسرائیل بزنید.جمعیتی در تشییع جنازه شرکت کردند که سردمداران آمریکا از این تشییع جنازه مبهوت شدند، مردم در تشییع جنازه این سردار شهید مطالبه کردند که انتقام گرفته شود، سپاه دلاور هم از آمریکا انتقام گرفت و پایگاه عین الاسد در عراق را موشک باران کردند که هنوز هم توضیح می‌دهند که در آنجا چه اتفاقی افتاده است. امثال سردار سلیمانی‌ها در سپاه وجود دارند و برای حفظ امنیت و مملکت کارهایی را انجام می‌دهند و خودشان هم گفته‌اند که قصد ما کشتن افراد نیست و می‌خواهیم به آمریکا بفهمانیم که می‌توانیم کارهایی را انجام دهیم بلکه متنبه شوند.حادثه دیگری که اتفاق افتاد و باعث تأسف ما بود مسأله کرمان بود که در تشییع باشکوه پیکر شهید سلیمانی در اثر سوء مدیریت یا مسائل دیگر، عده‌ای از هموطنان ما کشته شدند.مسأله دیگر سقوط هواپیما بود که بسیار دردناک و باعث تأسف بود و تأسف انسان وقتی بیشتر می‌شود که معلوم شود عامل این کار آمریکا بوده که در هر صورت باعث این حادثه شده است.همه ما عزادار هستیم و تعدادی از اقوام نزدیک ما که از نخبگان هم بودند در این هواپیما بودند ولی دو نکته لازم است در این مورد تذکر دهیم:نکته اول: سپاه و بسیج از نیروهای اصیل انقلابی هستند که ما هرچه امنیت در کشور داریم مربوط به جانفشانی‌ها و فداکاری‌های سپاه است. همانطور که سردار رشید اسلام شهید حاج قاسم سلیمانی در رابطه با داعش امنیت ما را حفظ می‌کرد و شما دیدید که داعش در کشور عراق و سوریه چه کرد ولی در ایران نتوانست اقدامی بکند در عین حال سپاه بود که امنیت کشور را حفظ کرد و ما باید قدر این کار سپاه و خدمات سپاه که تاکنون انجام داده و در آینده هم انجام خواهد داد را بدانیم و ارج بنهیم.

نکته دوم: شما دیدید که در کشور عراق و سوریه چقدر ناامنی وجود دارد در کشور لیبی و افغانستان ناامنی‌های زیادی وجود دارد، این کشورها اطراف ما هستند، اما در کشور ما امنیت وجود دارد و این امنیت به خاطر وحدت و هم دلی است که میان مردم وجود دارد و آن قلّه که در رأس وجود دارد و ما به عنوان ولایت فقیه او را قبول داریم قدرتمند است و اقتدار دارد. اگر اقتدار رهبری حفظ شود امنیت شما هم حفظ خواهد شد. مهمترین چیزی که در جامعه وجود دارد و برای امنیت مردم مفید است اقتداری است که رهبر آن جامعه دارد. اگر رهبر مقتدر باشد و اقتدارش حفظ شود، امنیت جامعه حفظ می‌شود و اگر اقتدار از بین برود امنیت هم از بین خواهد رفت. اگر می‌خواهید جان و مال و آبرو و ناموس و کشورتان حفظ شود، باید اقتدار مملکت را حفظ کنید.

در مسأله سقوط هواپیما متأسفانه عده‌ای آمدند از آب گل آلود ماهی بگیرند و شعارهایی علیه نظام دادند، باید به این نکته توجه داشته باشیم که هرچیزی زا می‌توانیم تحمل کنیم ولی امنیت مملکت در رأس امور است. اگر امنیت نباشد نه جان کسی محفوظ است و نه مال و ناموس و آبروی کسی. ما باید این اقتدار را با وحدت حفظ کنیم و انسجام خود را روز به روز بیشتر کنیم تا اینکه این مملکت را بتوانیم به دست آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف تحویل دهیم.




خارج اصول ۵۱ (وضع: حقیقت شرعیه)

, ,

موضوع: مباحث الفاظ/وضع /حقیقت شرعیه

 

خلاصه جلسه گذشته: صحبت در بحث اصول در حقیقت شرعیه بود که آیا حقیقت شرعیه ثابت است؟ گفتیم حق آن است که حقیقت شرعیه ثابت است. ادله ثبوت حقیقت شرعیه عبارت است از:

دلیل اول: استقراء

اگر در قرآن و روایات تفحص کنید می‌بینید که شارع مقدس، الفاظ «صلاه»، «زکاه»، «خمس» و … را در قرآن و روایات بدون قرینه استعمال کرده است و بدون قرینه معانی جدید را اراده کرده است. ما یقین داریم که معانی جدید مراد شارع بوده است. استقراء می‌کنید و می‌بینید که «إطلاقات الشارع هذه الألفاظ». معنای «اطلاقات» در این عبارت، استعمالاتی است که بدون قرینه‌اند. علما گاهی می‌گویند «إطلاقات الشارع» که مرادشان استعمال بدون قرینه است و گاهی می‌گویند «استعمالات الشارع» که مرادشان استعمال همراه قرینه است. پس‌از استقراء و بررسی آیات و روایات به این نتیجه می‌رسیم که اطلاقات شارع بر معانی جدید حمل می‌شوند و چنین نیست که به‌خاطر اطلاقشان بر معنای لغوی حمل شوند.

دلیل دوم: تبادر

از لفظ «صلاه»، «خمس»، «زکاه» و … معنای جدید تبادر می‌کند.

اشکال اولاین تبادر در چه زمانی محقق بوده است؟ منظور شما تبادر زمان ماست یا تبادر در زمان پیامبر (ص)؟ تبادر در زمان پیامبر (ص) برای ما حجت است نه تبادر در زمان ما. آیا می‌توانیم با تبادر در زمان خودمان، تبادر در زمان پیامبر (ص) را ثابت کنیم؟

به نظر ما این بحث تبادر قطعی است و وقتی پیامبر (ص) لفظ «صلاه»، «صوم» و «حج» را استعمال می‌کردند و احکام این‌ها را بیان می‌کردند و می‌گفتند که روزه بگیرید ﴿یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَى الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ…﴾ [۱] و حج به‌جا بیاورید ﴿…وَلِلّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلًا…﴾[۲] ، معانی جدید که شرایط خاص داشتند، به ذهن مردم تبادر می‌کردند نه معانی لغوی. به نظر ما این تبادر در زمان پیامبر (ص) و ائمه (ع) قطعاً محقق بوده و از نسلی به نسل بعد منتقل شده تا اینکه به دست ما رسیده است. ما این اشکال را قبول نداریم؛ زیرا ما این تبادر را نسل به نسل از علما گرفته‌ایم و آنان نیز از ائمه (ع) گرفته‌اند؛ لذا خود ائمه (ع) نماز می‌خواندند و حج به‌جا می‌آوردند و … . ازهمین‌رو می‌بینید که برخی از علما به‌صراحت می گویند که ما تبادر را قبول داریم و این تبادر به وضع تعیینی یا تعّینی است.

اشکال سومتبادر عند المحاورین معتبر است نه غیر محاورین.

من از شما می‌پرسم! جواب این پرسش را بدهید تا بعد ببینیم که این اشکال وارد است یا نه: دونفر با یکدیگر ملاقات می‌کنند؛ یکی از آنان لغوی و دیگری نحوی است. باهم احوال پرسی می‌کنند و الفاظی را به کار می‌برند. نحوی می‌گوید: «هذا فعلٌ. هذا حرفٌ. هذا اسمٌ.» او این الفاظ را در اصطلاح خودش به کار می‌برد. لغوی، فعل را به معنای کار، حرف را به معنای لغوی حرف و اسم را هم به معنای لغوی اسم می‌گیرد. در اینجا وضع جدیدی محقق شده یا نه؟ فعل، اسم و حرف، وضع جدیدی دارند؟ جواب: در اصطلاح نحوی وضع جدیدی دارند؛ ولی در اصطلاح لغوی، ندارند. بحث ما هم همین‌طور است؛ یعنی صلاه، صوم و … در لغت دارای معانی هستند ولی شارع مقدس این‌ها را اصطلاحات جدیدی قرار داده و احکام و شرایط جدیدی برای این‌ها بیان فرموده است (مثلاً با این شرایط نماز بخوانید: با طهارت، نجاست نباشد و…).

در اصطلاح شرعی، متشرعه و کسانی که دین را قبول دارند، این الفاظ به معنای جدید حمل می‌شوند و لغوی به معنای خودش حمل می‌کند. پس ما وقتی می‌گوییم «حقیقت شرعیه»، مقصودمان این نیست که حقیقت لغویه عوض شده است؛ بلکه حقیقت لغویه در جای خودش است و درعین‌حال این لفظ اصطلاحی است برای کسی که این دین را قبول دارد و می‌خواهد آیات و روایات را معنا نموده و این الفاظ را بر معانی جدید حمل ‌کند.

متن اشکال:«هذا الاستدلال من الغرابه بحیث لایحتاج الى البیان؛ إذ من الظاهر أنّ المعتبر من التبادر هو تبادر المعنى من اللفظ عند المتحاورین بذلک اللفظ؛ فإذا سمع النحویّ لفظ الفعل من اللغویّ و تبادر إلى ذهنه ما دلّ على معنى فی نفسه مقترن بأحد الأزمنه الثلاثه، لایلزم منه کونه حقیقهً فیه عند اللغویّ أیضاً.

ثمّ أغرب و قال: إنّ التبادر معلوم و کونه لأجل أمر غیر الوضع، غیر معلوم؛ یعنی وضع الشارع و هو مقلوب علیه بأنّ التبادر معلوم و کونه من أجل وضع الشارع غیر معلوم و على المستدلّ الإثبات و لایکفیه الاحتمال»[۳] .

بله! تبادر باید در زمان پیامبر (ص) باشد. خودشان مثال می‌زنند که وقتی نحوی، لفظ «فعل» را از لغوی می‌شنود، معنای نحوی فعل (معنى فی نفسه مقترن بأحد الأزمنه الثلاثه) را برداشت می‌کند. این نزد لغوی حقیقت نیست؛ ولی نزد نحوی حقیقت است. شما مقصودتان این است که برای همه حقیقت شرعیه شده است یا برای بعضی؟ برای بعضی حقیقت شرعیه شده است.

جوابش این است که ماهم برای گروه خاصی می‌خواهیم. نمی‌خواهیم بگوییم که برای همه منعقد شده است. ما می‌خواهیم بگوییم کسانی که متدین به دین اسلام‌ هستند و می‌خواهند احکام را برداشت کنند و می‌خواهند کلمات پیامبر (ص) و ائمه (ع) را معنا کنند، این الفاظ را چگونه معنا کنند. کاری به معنای لغوی این الفاظ نداریم. به نظر ما این حرفی که در اشکال گفته شده، درست است؛ ولی به عنوان اشکالی بر بحث تبادر نخواهد بود. وقتی که ما می گوییم تبادر علامت حقیقت است، منظورمان این است که برای کسانی که معتقد به این دین هستند تبادر وجود دارد و برای آنان علامت حقیقت است ولی برای دیگران این تبادر وجود ندارد؛ برای دیگران این حقیقت نیست ولی برای این عده تبادر و حقیقت است.

اشکال چهارم«دعوى التبادر فی إطلاقاته رجم بالغیب»[۴] .

از کجا می‌دانیم که در زمان پیامبر (ص) تبادر بوده؟ علم غیب داریم؟ ما که در زمان پیامبر (ص) نبوده‌ایم، دلیلتان چیست؟

دلیلمان همین آیات و روایات موجود است. با استقراء آیات و روایات می‌توانیم تبادر در زمان رسول خدا (ص) را به دست آوریم.

اشکال ششم«إنّ التمسّک للحقیقه الشرعیّه بتبادر المعانى المخترعه من الألفاظ عند الإطلاق فی غیر محلّه؛ لأنّ مرجعه إلى انصراف المفاهیم الکلّیّه الأصلیّه إلى المصادیق المخترعه، لشهره إطلاقها علیها، لا إلى انصراف الألفاظ إلیها»[۵] .

ما یک بحث حقیقت داریم و یک بحث انصراف. گاهی می‌گوییم لفظی در معنایی حقیقت است و گاهی می‌گوییم که لفظی انصراف به معنایی دارد. مثلاً لفظ «روحانی» به شخصی که دارای عبا و عمامه است، انصراف دارد؛ هرچند لازم نیست که روحانی عبا و عمامه داشته باشد. انصراف غیر از معنای حقیقی است؛ ممکن است شخصی روحانی باشد و عمامه نداشته باشد. مستشکل می‌گوید: لفظ «صلاه» به معنای دعا است و دعا معنایی کلی دارد؛ ولی به نماز انصراف دارد. شما انصراف را با معنای حقیقی اشتباه کرده‌اید. صلاه به معنای حقیقی دعاست ولی به نماز انصراف دارد. ما که منکر حقیقت شرعیه هستیم، این انصراف را قبول داریم. «صلاه» به نماز انصراف دارد ولی حقیقت نیست. یکی از مصادیق روشن صلاه، نماز است. انصراف دلیل بر حقیقت نیست. انصراف غیر از حقیقت شرعیه است.

جواب: ما هم با شما موافقیم. حقیقت شرعیه‌ای که ما می‌گوییم، مقصودمان این نیست که وضع جدیدی است؛ بلکه می‌خواهیم بگوییم که این الفاظ در کلمات پیامبر (ص)، ائمه (ع) و متشرعه (مانند الفاظی که در وصیت، وقف، دادگاه و … استفاده می‌کنیم) به این معانی جدید حمل می‌شود؛ اسمش را هر چه می‌خواهید بگذارید؛ اسمش «حقیقت شرعیه» باشد یا «انصراف الفاظ» یا «انصراف مفاهیم» فرقی ندارد. در هر صورت مدعای ما ثابت می‌شود و اسمش در این جهت تأثیری ندارد.

 


[۵] . مقالات حول مباحث الألفاظ، بهبهانی، علی، ص۳۴٫