خارج اصول

, ,

درس خارج اصول استاد محسن فقیهی

۹۷/۰۷/۱۷

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع: تمایز علوم

تمایز علوم به چه چیزی است؟ آیا به موضوعات یا محمولات یا اغراض است؟ مثلاً اگر تمایز علوم به موضوعات دانسته شود، موضوع علم فقه، افعال مکلفین است، موضوع علم اصول،‌ حجّت است، موضوع علم صرف کلمه است. اگر تمایز علوم به محمولات دانسته شود، گفته می‌شود: «الصلاه واجبه» محمول، حکم وجوب است؛ بنابراین نظر، احکام خمسه، ملاک تمایز علم فقه از سایر علوم است. در علم نحو گفته می‌شود: «المبتدا مرفوعٌ» محمول که «مرفوع» است عامل تمایز علم نحو از سایر علوم است.اکثر علما گفته‌اند که تمایز علوم به موضوعات است. شیخ انصاری می‌فرماید: «إنّ تمایز العلوم بتمایز الموضوعات».[۱]

محقق خراسانی، تمایز علوم به موضوعات را نمی‌پذیرد بلکه ملاک را در اغراض می‌داند «أن تمایَز العلوم إنّما هو باختلاف الاغراض الداعیه إلى التدوین ، لا الموضوعاًت ولا المحمولات ، وإلاّ کان کلّ باب ، بل کلّ مسأله من کلّ علم ، علماً على حده … فلا یکون الاختلاف بحسب الموضوع أو المحمول موجباً للتعدد ، کما لا یکون وحدتهما سبباً لأن یکون من الواحد».[۲]

تداخل علوم در کدام ملاک بیان شده (موضوعات، محمولات، اغراض) تحقق می‌یابد؟ موضوع علم صرف، نحو، معانی و لغت، کلمه است؛ بنابراین اگر تمایز علوم به موضوعات باشد تداخل علوم پیش می‌آید؛ در تمام علوم بیان شده موضوع، کلمه بود.اگر تمایز علوم را به اغراض بدانیم، مثلاً در علم فقه، غرض، استنباط احکام است برای این استنباط نیاز به صرف، نحو، معانی و بیان، لغت و … است. استنباط احکام متوقف بر تمامی این علوم است؛ بنابراین باز هم مشکل تداخل علوم پیش می‌آید.راه حل در «حیثیات» است؛ یعنی موضوع علم صرف،کلمه من حیث الصحه و الاعتدال؛ موضوع علم نحو، کلمه من حیث الاعراب و البناء؛ موضوع علم معانی و بیان، کلمه من حیث الفصاحه و البلاغه و موضوع علم لغت را کلمه من حیث المعنی بدانیم. اغراض نیز همین حیثیات را دارند و به نظر ما تمایز علوم به اغراض همراه با حیثیات است. کسی که تمایز علوم را به محمولات می‌داند هم باید حیثیات را لحاظ کند.

در انتخاب ملاک باید دقت داشت که موضوعات و محمولات، امور اعتباری‌اند؛ بنابراین باید دقت داشت کدام ملاک به غرض مدوّن نزدیک‌تر است؛ مثلاً نویسنده برای تألیف کتاب، غرضی دارد، برای رسیدن به هدف، مسائلی را جمع‌آوری می‌کند؛ بنابراین ابتدا غرض است سپس حیثیات متفاوت حاصل می‌شود. موضوع زمانی تشکیل می‌شود که همه مسائل جمع‌آوری شده و جامع آن‌ها انتزاع شود؛ به عبارت دیگر بعد از تشکیل علم است که می‌توان موضوع علم را تعیین نمود. 

مرحوم امام خمینی می‌فرماید: «وقد عرفت عدم الحاجه إلى نفس الموضوع ; فضلا عن کون التمیّز به».[۳] اصلا موضوع نیاز نیست؛ زمانی که موضوع لازم نیست تمایز علوم به موضوعات نیز عملاً منتفی است.




خارج فقه

, ,

درس خارج فقه استاد محسن فقیهی

۹۷/۰۷/۱۷

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع: استماع غیبت/ غیبت

گوش‌کردن غیبتپس از آن‌که حرمت اصل غیبت مشخص شد بحث بعدی حکم استماع غیبت است.قول اول: مطلقا حرام است.

استماع غیبت حرام است؛ اما نکته‌ای که باید توجه داشت آن است که استماع غیبت حرام، حرام است. در غیبت مستثنیاتی داشتیم مثل مقام مشورت، ازدواج و متجاهر به فسق، در این موارد غیبت جایز است؛ به‌طور طبیعی وقتی در این موارد اصل غیبت جایز شد، گوش‌دادن به آن نیز جایز می‌شود، درمقابل اگر اصل غیبت حرام باشد گوش‌دادن به آن هم حرام است.اختلاف حکم گوینده و شنوندهممکن است غیبت کردن جایز باشد اما گوش دادن به آن حرام باشد؛ غیبت برای کسی که غیبت می‌کند جایز است اما برای شنونده آن حرام است؛ مانند جایی که شخص غیبت شونده، در نزد غیبت کننده، متجاهر باشد لذا غیبت کردن برای او جایز است اما مستمع بر این باور است که او متجاهر نیست.موارد اختلاف چند عامل می‌تواند داشته باشد:۱ ـ اختلاف مکان: کسی در شهری متجاهر است اما در شهر دیگر متجاهر نبوده و ظاهر الصلاح است. پیرامون این‌چنین شخصی بحث است که آیا متجاهر به فسق بر او صدق می‌کند یا خیر؟۲ ـ اختلاف زمان: مورد دیگر تفاوت در زمان است؛ ‌مثلاً شخصی در یک زمان متجاهر به فسق بوده اما اکنون کربلا رفته، توبه کرده و تجاهر به فسق نمی‌کند. کسی که غیبت می‌کند بر حساب سابق می‌گوید اما شنونده می‌گوید او توبه کرده است و غیبتش جایز نیست.۳ ـ اختلاف در نظریه: برخی از علما می‌گویند: غیبت شخص متجاهر، فقط در مورد همان گناه علنی جایز است؛ درمقابل برخی می‌گویند: غیبت متجاهر در تمام جهات جایز است حتی در گناهانی که مخفیانه انجام می‌دهد.در چنین مواردی که غیبت‌کننده، غیبت را جایز می‌داند اما شنونده، غیبت را جایز نمی‌داند، آیا گوش‌دادن به غیبت، جایز است؟چنین حالتی در سایر ابواب فقه هم ممکن است؛ مثلاً در بحث غنا، مرحوم سبزواری و فیض کاشانی، معتقدند که اگر محتوای غنا عرفانی باشد، خواندن آن جایز است؛ حال کسی که مقلد چنین علمایی است و غنا می‌خواند آیا شما که مرجع تقلیدتان غنا را حرام می‌داند، می‌توانید به آن گوش دهید؟به نظر ما حکم شخصی که غیبت شونده را متجاهر نمی‌داند مشخص است و گوش‌دادن به غیبت برای او حرام است.

مقام شک در تجاهراگر شک شود که غیبت شونده متجاهر است یا نه آیا جایز است به غیبت گوش داده شود؟ در این حالت آیا اصل جواز جاری است یا اصل حرمت؟ دو نظریه وجود دارد:۱ ـ اصل حرمت است. «حرمه استماع الغیبه» اصل است مگر ثابت شود که متجاهر است؛ در این فرض چون تجاهر ثابت نشده اصل حرمت استماع است.۲ ـ اصل جواز است. «الاصل جواز الاستماع». گوش‌دادن به حرف مردم جایز است مگر آن‌که حرمت آن ثابت شود.به نظر ما زمانی که غیبت بودن آن مشخص است اما متجاهر بودن آن مشکوک است پس اصل حرمت برای غیبت آمده است اما متجاهر بودن و استثنا شدن آن مشکوک است؛ بنابراین اصل حرمت در اینجا جاری است و موارد مشکوک هم حرام می‌شوند. وقتی‌که شک می‌کنیم آیا آبروی این شخص حرمت دارد یا نه؟ باید بگوییم اصل آن است که آبروی او حرمت دارد و استماع غیبت او نیز حرام است.

کلام شیخ انصاریشیخ انصاری می‌فرماید: «المحرّم سماع الغیبه المحرّمه، دون ما علم حلیّتها. و لو کان متجاهراً عند المغتاب مستوراً عند المستمع و قلنا بجواز الغیبه حینئذٍ للمتکلم، فالمحکی جواز الاستماع مع احتمال کونه متجاهراً، لا مع العلم بعدمه … و لکن الأقوى جواز الاستماع إذا جاز للقائل؛ لأنّه قول غیر منکر، فلا یحرم الإصغاء إلیه؛ للأصل».[۱]

استماع غیبت حرام است مگر آن‌که حلیت آن دانسته شود. اگر نزد غیبت کنند متجاهر شد و نزد مستمع، مستور است و او را متجاهر نمی‌داند. متکلم غیبت او را جایز می‌داند زیرا می‌گوید من می‌داند که متجاهر است، آنچه حکایت شده آن است که استماع جایز است چون غیبت برای گوینده حلال است پس برای شنونده هم حلال است چون احتمال دارد متجاهر باشد مگر آن‌که بدانیم متجاهر نیست در این صورت گوش‌دادن حرام است اما در صورت شک، شنیدن جایز است.اشکال: درصورتی‌که شک در تجاهر داشته باشم،‌ اصل بر حرمت است.

در ادامه شیخ فرموده: اقوی آن است درصورتی‌که غیبت برای قائل جایز است برای شنونده هم جایز است؛ زیرا غیبت محرم نیست به خاطر اصل.اشکال: مانند بحث غنا که گفتیم ممکن است برای مغنی حلال باشد اما برای شنونده حرام باشد؛ در اینجا هم درست است که غیبت برای گوینده حلال است اما برای شنونده حرام است. هر کس وظیفه خودش را دارد. اصل، حرمت غیبت و حرمت استماع غیبت است مگر آن‌که دلیلی بر جواز اقامه شود.

دلایل حرمت استماعدلیل اول﴿إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَهُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ﴾.[۲]

شیوع فاحشه زمانی است که غیبت کننده، شنونده داشته باشد وگرنه درصورتی‌که شنوده، مجلس را ترک کند فاحشه شیوع پیدا نمی‌کند.دلیل دوم: روایات

«الشیخ أبو الفتوح الرازی فی تفسیره: عن رسول الله (صلى الله علیه وآله)، أنّه قال: السامع للغیبه أحد المغتابین».[۳]

کسی که گوش می‌دهد مانند کسی است که غیبت می‌کند.بررسی سند روایت: این روایت مرفوعه بوده بنابراین ضعیف السند است.


 



خارج اصول

,

درس خارج اصول استاد محسن فقیهی

۹۷/۰۷/۱۶

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع: مسائل علم

خلاصه جلسه گذشته: صحبت پیرامون این بود که مسائل علم، چیست؟

قول سوممحقق خراسانی صاحب کفایه می‌فرماید: «المسائل عباره عن جمله من قضایا متشّتته ، جمعها اشتراکها فی الدخل فی الغرض الذی لأجله دُوَّن هذا العلم ، فلذا قد یتداخل بعضٍ العلوم فی بعضٍ المسائل ، مما کان له دخل فی مهمین ، لأجل کلّ منهما دُوّن علم على حده ، فیصیر من مسائل العلمین».[۱]

مسائل علم، قضایایی است که دخالت در غرض دارند. مثلاً نویسنده اغراضی دارد به همین جهت در کتاب خود برای رسیدن به آن غرض، قضایایی را بیان می‌کند.

در ابتدای خلقت که جمعیت انسان‌ها کم بود تجربیات و تفکراتشان را جمع‌آوری می‌کردند و مجموع آن‌ها یک علم را تشکیل می‌داد؛ مثلاً سرماخوردگی که پیش می‌آمد یک گیاهی را می‌خوردند و متوجه می‌شدند که بهتر شده‌اند یا یک گیاهی را می‌خوردند و بدتر می‌شدند؛ بنابراین می‌فهمیدند که فلان گیاه برای سرماخوردگی مفید یا بد است. در علم طب، غرض، صحت بدن بوده که بر اثر همین تجربیات شکل گرفته و در طول تاریخ به تکامل رسیده است.

سایر علوم نیز همانند علم طب هستند. علم اصول فقه نیز در طول تاریخ شکل گرفته و تکامل یافته است. غرض در علم اصول استنباط احکام است.؛ بنابراین مسائل علم، ابزاری است برای رسیدن به غرض.

به نظر ما این فرمایش مرحوم آخوند نسبت به دو قول سابق دقیق‌تر است. امر طبیعی است که انسان اغراضی دارد و علمی شکل گرفته و برای رسیدن به آن غرض، مسائلی مطرح می‌شود.

نکته: هیچ اشکالی ندارد که یک مسئله، مربوط به دو علم باشد؛ یعنی یک مسئله در دو علم مطرح شود. در علم صرف، گفته می‌شود که برخی از الفاظ جامد و برخی مشتق هستند در علم اصول نیز بحث مفصلی پیرامون مشتق وجود دارد؛ همچنین در علم صرف و علم اصول مسئله «امر و نهی» وجود دارد هرچند که ممکن است جهات این دو با هم تفاوت داشته باشد.

تداخل علومتداخل دو علم، امتناع عادی دارد یعنی نمی‌تواند دو علم در تمام مسائل و جهات یکی باشند. ممکن است انسان مسائلی را بیاموزد و از آن‌ها اغراض و اهداف مختلفی را اراده کند؛ هیچ امتناع عقلی ندارد اما امتناع عادی دارد. [۲]

مرحوم محقق اصفهانی می‌فرماید: تداخل علوم اشکال ندارد زیرا امتناع عقلی که ندارد و امتناع عادی هم دلیلی بر آن وجود ندارد.[۳]

به نظر ما نظر محقق خراسانی صحیح است؛ اما باید به تعریف ایشان از مسائل قید «دخیلٌ جداً فی الغرض» را اضافه نمود؛ زیرا ممکن است امری در غرض دخیل باشد اما بسیار ناچیز باشد.

قول چهارممرحوم امام خمینی می‌فرماید: «أنّ مسائل کلّ علم: عباره عن جمله من القضایا المتناسبه المتّحده سنخاً».[۴] مسائل علم، قضایایی هستند که با یکدیگر سنخیت و تناسب داردند.

به نظر ما این تعریف با این‌که نسبتاً تعریف خوبی است اما خیلی واضح نیست؛ یعنی شما می‌خواهید مثلاً ببینید که فلان مسئله آیا از مسائل اصول است یا خیر باید ببینید که آیا با اصول هم سنخ است یا خیر؟ اشکال این است که این تناسب و تناسخ باید به چه میزان باشد؟ آیا با اندک سنخیتی می‌توان آن را از مسائل علم اصول دانست؟ اصلاً سنخیت به چه معنا است؟ یک سری ابهامات در اینجا وجود دارد.

مسائل علم اصول فقهمرحوم فاضل تونی می‌فرماید: مباحث اصولی دو قسم هستند:

۱٫ مباحث الفاظ؛ مثلاً گفته می‌شود که امر دلالت بر وجوب دارد یا نهی دلالت بر حرمت دارد و سایر مباحث که برای فهم مراد الفاظِ به‌کار رفته در نصوص و امارات است.

۲٫ مباحث عقلی؛ مانند وجوب مقدمه واجب، آیا ضد واجب حرام است؟ و مانند این مباحث.[۵]

 

محقق خویی می‌فرماید: «ان کل مسأله یترتب علیها الاستنباط بضم صغرى تلک المسأله إلیها فهی من مسائل علم الأصول و إلّا فلا».[۶]

هرچیزی که استنباط مترتب بر آن باشد مسئله اصول است. مرحوم آخوند مسئله را مترتب بر غرض می‌دانست غرض در علم اصول نیز استنباط است.

محقق خویی مباحث اصول را این‌گونه برمی‌شمرد: ۱ـ مباحث الاستلزامات العقلیه ۲ـ مباحث الالفاظ ۳ـ مباحث الحجج ۴ـ مباحث الاصول العملیّه الشرعیّه ۵ـ مباحث الاصول العملیّه العقلیّه.[۷]

شهید صدر درباره مسائل اصول می‌فرماید: «عباره عن القواعد المشترکه فی القیاس الفقهی أی فی الاستنباط».[۸] این همان تعریف محقق خراسانی است.


[۷] ـ مصباح الاصول (مباحث الالفاظ)، ج۱، ص۱۴٫


خارج فقه

, ,

درس خارج فقه استاد محسن فقیهی

۹۷/۰۷/۱۶

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع: حکم غیبت مخالف/ غیبت

خلاصه جلسه گذشته: بحث پیرامون حکم غیبت مخالف بود که آیا غیبت اهل تسنن جایز است یا نه؟ یکی از دلایلی که در این رابطه بحث شد این بود که جان اهل تسنن باید محفوظ باشد؛ «حرمه دمه و حرمه ماله». زمانی که جان و مال انسانی باید محفوظ باشد آبرویش هم باید محفوظ باشد. اگر اهل تسننی در جامعه اسلامی زندگی می‌کند جان و مالش محفوظ است؛ پس نتیجه می‌گیریم که آبرویش هم محفوظ است. کسی که غیبت می‌کند در حقیقت آبروی شخص غیبت شونده را می‌برد.

اشکالمرحوم محقق بحرانی می‌فرماید: «ان قوله: «انه کما لا یجوز أخذ مال المخالف و قتله لا یجوز تناول عرضه» فان فیه: ان الاخبار قد جوزت قتله و أخذ ماله مع الأمن و عدم التقیه، ردا علیه و على أمثاله ممن حکم بإسلامه، و هی جاریه على مقتضى الأخبار الداله على کفره».[۱]

در نظر ایشان این قیاس مع‌الفارق است؛ ممکن است جان و مالش محفوظ باشد ولی آبرویش محفوظ نباشد.محقق بحرانی با استدلال به برخی از روایات می‌فرماید که ناصبی‌ها جانشان هم محفوظ نیست و کشتن آن‌ها جایز است مگر آن‌که فتنه‌ای در کار باشد.«محمّد بن الحسن بإسناده عن أحمد بن محمّد، عن الحسن ابن محبوب، عن ابن أبی عمیر، عن حفص بن البختری، عن أبی عبدالله علیه‌السلام قال: خذ مال الناصب حیثما وجدته وادفع إلینا الخمس».[۲]

بررسی سند روایت: محمد بن حسن طوسی، امامی و ثقه است. احمد بن محمد بن عیسی اشعری، امامی و ثقه است. حسن بن محبوب سرّاد، امامی و ثقه است. در کتاب تهذیب الاحکام، احمد بن محمد از حسین بن سعید اهوازی نقل روایت می‌کند[۳] که ایشان نیز امامی و ثقه است. محمد بن ابی عمیر زیاد، ایشان نیز امامی و ثقه بوده و از اصحاب اجماع است. حفص بن بختری، امامی و ثقه است. درنتیجه روایت سند متصل و صحیح دارد.

طبق این روایت، امام صادق (ع) می‌فرماید: اموال ناصبی‌ها را برای خودتان بردارید و خمس آن را به‌ ما بدهید.«و عنه، عن بعض أصحابنا، عن محمّد بن عبد الله، عن یحیى بن المبارک، عن عبد الله بن جبله، عن إسحاق بن عمار قال: قال أبو عبد الله (علیه السلام): مال الناصب وکلّ شیء یملکه حلال لک إلّا امرأته، فإن نکاح أهل الشرک جائز، وذلک أن رسول الله (صلى الله علیه وآله) قال: لا تسبوا أهل الشرک فإنّ لکل قوم نکاحاً، ولولا أنّا نخاف علیکم أن یقتل رجل منکم برجل منهم، ورجل منکم خیر من ألف رجل منهم ومائه ألف منهم لأمرناکم بالقتل لهم، ولکن ذلک إلى الإِمام».[۴]

بررسی سند روایت: محمد بن حسن طوسی، امامی و ثقه است. احمد بن محمد، این نام مشترک بین احمد بن محمد بن عیسی اشعری و احمد بن محمد خالد برقی است که هر دو بزرگوار، امامی و ثقه هستند. بعض اصحاب، معلوم نیست چه کسانی هستند. محمد بن عبدالله، مهمل است. یحیی بن المبارک، مهمل است. عبدالله بن جبله کنانی، واقفی است اما ثقه است. اسحاق بن عمّار صیرفی، پیرامون ایشان اختلاف نظر است اما اقوی این است که ایشان امامی و ثقه است. در نتیجه روایت مرسل و سند ضعیفی دارد.

مال ناصبی‌ها و هر چیزی که مالک آن هستند حلال است مگر زن آن‌ها … اگر ناصبی بودند ما دستور می‌دهیم که آن‌ها را بکشید؛ چون با قتل آن‌ها ممکن است فتنه شود و آن‌ها شما را بکشند در‌حالی‌که ارزش شما بیشتر از آن‌ها است؛ ارزش یک مرد شما از هزار و صد هزار نفر آن‌ها بیشتر است لذا نمی‌گوییم بکشید. به‌طور طبیعی این‌ها ارزشی ندارند.محقق بحرانی می‌فرماید: حکم نواصب از کفّار هم بدتر است؛ زیرا کفّار جانشان محفوظ است اما نواصب چون به اهل‌بیت توهین می‌کنند جانشان هم ارزشی ندارد؛ درنتیجه آبروی این‌ها هم محفوظ نیست.پاسخما هم با شما موافق هستیم زیرا بحث ما در ناصبی نیست؛ بلکه بحث پیرامون اهل سنتی است که محبّ اهل‌بیت باشد نه مبغض اهل‌بیت.اگر گفته شود که همه اهل تسنن، ناصبی هستند سخن باطلی است؛ هر اهل سنتی ناصبی نیست؛ زیرا برخی از آنان واقعاً محب و علاقه‌مند اهل‌بیت هستند لذا مشهور علما می‌گویند: ناصبی‌ها غیر از اهل سنت هستند. اهل سنتی که هم جاهل قاصر و هم محب اهل‌بیت است، ما اجازه غیبت او را نمی‌دهیم؛ بنابراین اهل سنتی که جاهل مقصر و یا مبغض اهل‌بیت است غیبتش هم جایز است.یکی از دلایلی که محقق بحرانی چنین صحبت‌هایی می‌کند آن است که ایشان تقریباً اخباری مسلک است و به هر روایتی هرچند ضعیف السند، استدلال می‌کند. در اینجا هم سند یکی از روایات ضعیف بود.ادامه روایات حرمت غیبت مخالف«محمد بن یعقوب، عن أبی علی الأشعری، عن محمد بن عبد الجبار، عن الحسین بن علی، عن أبی کهمس، عن سلیمان بن خالد، عن أبی جعفر علیه‌السلام قال: قال رسول الله صلى‌الله‌علیه‌وآله: … (والمسلم) من سلم المسلمون من یده ولسانه».[۵]

بررسی سند روایت: محمد بن یعقوب کلینی، امامی و ثقه است. ابی علی اشعری (احمد بن ادریس قمی) امامی و ثقه است. محمد بن عبدالجبار قمی، امامی و ثقه است. حسین بن علی (حسن بن علی بن فضّال تیمی) فطحی بوده که در اواخر عمر، رجوع می‌کند، ایشان ثقه و بنابر قولی از اصحاب اجماع است. ابی کهمس (هیثم بن عبدالله) یا (هیثم بن عبید ابو کهمس) مهمل است. سلیمان بن خالد اقطع، امامی و ثقه است. روایت، سند متصل دارد اما با وجود ابی کهمس، ضعیف السند است.

مسلمان کسی است که همه مسلمانان از دست و زبانش محفوظ هستند؛ یعنی تهمت نمی‌زند، دروغ نمی‌گوید، غیبت نمی‌کند.«علی بن إبراهیم، عن أبیه، ومحمد بن إسماعیل، عن الفضل بن شاذان، جمیعا، عن حماد بن عیسى، عن ربعی، عن فضیل بن یسار قال: سمعت أبا عبد الله (علیه السلام) یقول: المسلم أخو المسلم، لا یظلمه ولا یخذله ولا یغتابه».[۶]

بررسی سند روایت: علی بن ابراهیم قمی، امامی و ثقه است. ابیه (ابراهیم بن هاشم قمی) پیرامون ایشان اختلاف نظر است اما اقوی آن است که ایشان امامی و ثقه است. محمد بن اسماعیل بندوقی نیشابوری، ایشان هم اختلافی است اما ظاهراً امامی و ثقه است. فضل بن شاذان نیشابوری، امامی و ثقه است. حماد بن عیسی جهنی، امامی، ثقه و از اصحاب اجماع است. ربعی بن عبدالله بن جارود، امامی و ثقه است. فضیل بن یسار نهدی، امامی، ثقه و از اصحاب اجماع است. در نتیجه روایت سند متصل داشته و ظاهراً صحیح است.

این روایت از روایاتی است که با سند صحیح دلالت می‌کند: مسلمان حق ندارد مسلمانی را غیبت کند؛ ارتباطی هم با مؤمن ندار بلکه مسلمان بودن ملاک است.«محمد بن الحسن فی (المجالس والأخبار) بإسناده الآتی عن أبی ذر، عن النبی صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فی وصیه له قال: یا أباذر … قلت: یا رسول الله وما الغیبه؟ قال: ذکرک أخاک بما یکره».[۷]

بررسی سند روایت: محمد بن حسن طوسی، امامی و ثقه است. ایشان در کتاب «مجالس» از جماعتی معتبر که روایت می‌کنند از محمد بن عبدالله ابومفضل شیبانی (ضعیف است) از رجاء بن یحیی عبرتائی (امامی است اما وثاقتش ثابت نشده است) از محمد بن حسن بن شمّون (واقفی بوده سپس غالی شده) از عبدالله بن عبدالرحمن اصم (ضعیف و اهل غلو است) از فضیل بن یسار نهدی (امامی، ثقه و اهل اجماع) از وهب بن عبدالله همدانی (محرّف است هر چند صحیح آن است که راوی، وهب بن عبدالله بن ابی داود هنابی است که او هم مهمل است) از ابی حرب بن ابی‌اسود دؤلی (مهمل است) از پدرش، ظالم بن ظالم ابوالاسود دؤلی (در نزد ما مدح شده اما وثاقتش ثابت نیست) از جندب بن جناده ابوذر غفاری (امامی و ثقه است). درنتیجه هرچند سند روایت متصل است اما ضعیف است.

اخاک در روایت یعنی چه‌کسی؟ بر اساس روایات صحیح السند سابق، مسلمان برادر مسلمان است. غیبت گفتن چیزی است که باعث کراهت و ناراحتی برادر مسلمان می‌شود.«وفی (عقاب الأعمال) بإسناد تقدم فی باب عیاده المریض عن رسول الله صلى‌الله‌علیه‌وآله أنه قال فی خطبه له: ومن اغتاب أخاه المسلم …».[۸]

بررسی سند روایت: محمد بن علی بن حسین بن بابویه (امامی و ثقه) در کتاب عقاب الاعمال از محمد بن موسی بن متوکل (امامی و ثقه) از محمد بن جعفر اسدی کوفی (امامی و ظاهراً ثقه) از موسی بن عمران نخعی (مهمل) از حسین بن زید نوفلی (اختلافی اما اقوی امامی و ثقه است) از حمّاد بن عمرو نصیبی (ضعیف) از ابی الحسن خراسانی (مهمل) از مسیره بن عبد ربّه فارسی (مهمل) از ابی عایشه سعدی (مهمل) از یزید بن عمر بن عبدالعزیز مقرائی (مهمل) از عبدالعزیز (مهمل) از ابی سلمه بن عبدالرحمن بن عوف (مهمل) از ابی‌هریره دوسی (راوی اهل سنّت که شدیداً ضعیف است) و عبدالله بن عباس (امامی و ثقه) از رسول‌الله… . درنتیجه روایت سند متصل دارد اما ضعیف است.

«وفی (عیون الأخبار) وفی (معانی الأخبار) عن أحمد بن زیاد بن جعفر الهمدانی، عن علی بن إبراهیم، عن أبیه، عن علی بن معبد، عن الحسین بن خالد، عن الرضا، عن ابیه، عن الصادق علیه‌السلام قال: … إنما البیت اللحم البیت الذی تؤکل فیه لحوم الناس بالغیبه …».[۹]

بررسی سند روایت: احمد بن زیاد بن جعفر همدانی (امامی و ثقه) از علی بن ابراهیم قمی (امامی و ثقه) از پدرش ابراهیم بن هاشم قمی (اختلافی اما اقوی امامی و ثقه بودن است) از علی بن معبد (اختلافی اما امامی است که وثاقتش ثابت نشده است) از حسین بن خالد صیرفی (اختلافی اما اقوی امامی و ثقه بودن است). درنتیجه روایت، سند متصل داشته و حسنه است.

در این روایت از بیت لحم بدگویی می‌شود، عذاب در این مکان نازل می‌شود، چنین‌و‌چنان می‌شود، بیت لحم یعنی خانه‌ای که مردم در آن غیبت می‌کنند. کلمه مسلمان هم ندارد بلکه فرمده است «الناس» یعنی مردم؛ خواه مؤمن باشد، کافر باشد یا هر دینی داشته باشد. معلوم می‌شود که ﴿أَن یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ﴾[۱۰] شامل همه انسان‌ها می‌شود نه فقط مسلمان‌ها.

«وعن علی بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن بعض أصحابه، عن أبی عبدالله علیه‌السلام قال: من قال فی مؤمن ما رأته عیناه …».[۱۱]

بررسی سند روایت: علی بن ابراهیم قمی (امامی و ثقه) از پدرش ابراهیم بن هاشم قمی (اختلافی اما اقوی امامی و ثقه بودن است) محمد بن ابی عمیر زیاد (امامی، ثقه و از اصحاب اجماع) از برخی از اصحابش از امام صادق … . حق آن است که روایت سند متصل داشته و صحیح است.

بنابراین مشخص شد که در روایات، تعبیر به «مؤمن»، «مسلم» و «ناس» آمده است. برخی از روایات نیز تعبیر «رجل» دارند که شامل مسلمان، غیر مسلمان، مؤمن و غیر مؤمن می‌شوند.«وعنهم، عن سهل بن زیاد، عن عبد الرحمان بن أبی نجران، عن مثنى الحناط، عن الحرث بن المغیره قال: قال أبو عبدالله علیه‌السلام المسلم أخو المسلم هو عینه ومرآته ودلیله، لا یخونه، ولا یخدعه ولا یظلمه ولا یکذبه ولا یغتابه».[۱۲]

بررسی سند روایت: عنهم (عده من اصحابنا؛ زمانی که مرحوم کلینی این جمله را در ابتدای سند روایت می‌فرماید و راوی بعدی سهل بن زیاد است، منظور از این عدّه، علی بن محمد بن علان کلینی (امامی و ثقه) محمد بن جعفر بن محمد بن عون اسدی (امامی و ثقه) محمد بن حسن طائی رازی (مهمل) و محمد بن عقیل کلینی (مهمل) هستند. اصحاب کلینی از سهل بن زیاد آدمی (اختلافی است و اقوی امامی و ثقه بودن اوست) از عبدالرحمن بن أبی نجران (امامی و ثقه) از مثنّی بن ولید حنّاط (امامی و ثقه) از حارث بن مغیره نصری (امامی و ثقه). درنتیجه روایت، سند متصل داشته و صحیح است.

این روایت از روایاتی است که هم سند آن و هم دلالت آن صحیح است. مسلمان برادر مسلمان و مانند چشم و آیینه او است؛ حق ندارد به او خیانت و ظلم کند و دروغ بگوید و غیبتش کند.در بحث کذب می‌آید که آیا می‌توان به اهل سنت دروغ گفت؟ خیر نمی‌توان «لا یخدعه».غیبت مصداقی از ظلم است اما ظلمی است که شارع هم ظلم و هم مصداق را بیان کرده؛ معلوم می‌شود ظلمی بیش‌ازحد معمول است؛ ظلمی است که اسرار مردم فاش می‌شود آبروی مردم ریخته می‌شود.در صورتی شارع ترخیص داده که مظلوم باشید؛ ﴿لاَّ یُحِبُّ اللّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوَءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاَّ مَن ظُلِمَ﴾.[۱۳] اگر مظلوم شدید داد و بیداد می‌کنید، به دادگاه شکایت می‌برید؛ در این صورت هم شرایط خودش را دارد.

اشکال: ممکن است گفته شود که مسلمان را حمل بر مؤمن می‌کنیم و مؤمن هم فقط شامل شیعه است نه اهل سنت.

پاسخ: چنین حملی خلاف ظاهر روایات است.

نظر نهایی: غیبت انسان بماهو انسان، حرام است؛ خواه مسلم باشد یا کافر، شیعه باشد یا سنی. فقط چند گروه استثناء می‌شوند: کافر محارب، ناصبی، مبغض اهل‌بیت، جاهل مقصّر و عالمانی که حق را می‌دانند اما انکار می‌کنند.




خارج اصول

, ,

درس خارج اصول استاد محسن فقیهی

۹۷/۰۷/۱۵

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع: موضوع و مسائل علم

خلاصه جلسه گذشته: صحبت پیرامون این بود که موضوع علم با موضوعات مسائل چه نسبتی با هم دارند. آیا نسبت بین آن‌ها نسبت کلی و فرد است؛ یا نسبت کل و جزء است؛ یا هر دو (در برخی از علوم کلی و جزء است در برخی کلی و فرد و برخی علوم هم کلی و فرد دارد و هم کلی و جزء)؟

موضوع علم نحو، کلمه است؛ «الفاعل کلمه»، «المفعول کلمه»؛ این‌ها از قبیل افراد برای موضوع هستند. موضوع علم جغرافیا زمین است؛ هنگامی که پیرامون یک کشور خاص تحقیق می‌شود از قبیل کل و جزء است؛ یعنی پیرامون جزئی از زمین تحقیق می‌شود.

کلام مرحوم امام خمینی در مقام

مرحوم امام مؤیّدی ذکر می‌کنند برای این‌که رابطه بین موضوع علم با موضوعات مسائل از قبیل کلی و فرد است؛ به این بیان که: قضایا بر دو قسم‌اند: قضایای حقیقیه و قضایای خارجیه.

قضیه حقیقیه: آن قضیه‌ای که موضوع و محمولش مربوط است به افراد محققه الوجود و مقدره الوجود؛ یعنی افراد موجود در خارج و افرادی که موجود نیستند و بعداً موجود می‌شوند. مثال: الانسان حیوان الناطق (انسان حیوانی است ناطق) یعنی انسانی که اکنون موجود است حیوان ناطق است و انسانی که بعداً موجود می‌شود هم حیوان ناطق است.

قضیه خارجیه: پیرامون افراد تحقق یافته صحبت می‌کند نه افرادی که بعداً به وجود می‌آیند. مثلاً گفته شود افراد موجود در مسجد مؤمن هستند؛ این افراد موجود مؤمن هستند اما افرادی که بعداً می‌آیند معلوم نیست مؤمن باشند.

پرسش: شارع مقدس می‌فرماید: ﴿یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیکُمُ الْقِصَاصُ فِی الْقَتْلَى﴾،[۱] ﴿یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیکُمُ الصِّیامُ کَمَا کُتِبَ عَلَى الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ﴾[۲] ﴿وَأَقِیمُواْ الصَّلاَهَ وَآتُواْ الزَّکَاهَ وَارْکَعُواْ مَعَ الرَّاکِعِینَ﴾[۳] ؛ این بیانات شارع، آیا قضایای حقیقیه هستند یا خارجیه؟ به عبارت دیگر آیا فقط به افراد موجود در خارج امر به اقامه نماز می‌شود بدون توجّه به آیندگان،‌ یا اینکه امر متوجه افرادی که در آینده هم می‌آیند می‌شود؟

مرحوم امام خمینی می‌فرمایند احکام، اکثراً قضایای حقیقیه بوده و مربوط به زمان خاصّی نیستند؛ درنتیجه رابطه موضوع علم با موضوعات مسائل از قبیل کلی و فرد است.

موضوع فقه، افعال مکلفین است؛ مراد، افعال مکلفین موجود و مکلفین در آینده است. فقیه، رساله را برای مقلدین موجود و هم برای مقلدین آینده می‌نویسد؛ بنابراین قضایای حقیقیه‌اند که از قبیل کلی و فرد محسوب می‌شوند.

مرحوم امام می‌پذیرند که در برخی علوم مانند طب، جغرافیا، تاریخ و …، قضایا خارجیه هستند؛ مثلاً ممکن است در آینده حدود مرزی یک کشور تغییر کند یا در علم تاریخ، زمانی که از واقعه‌ای صحبت می‌شود یک قضیه خارجیه است.

ایشان می‌افزایند: برخی علوم هم هستند که موضوع آن‌ها با موضوعات مسائل، اتحاد دارند؛ همچون علم عرفان که موضوعش «الله تعالی» است و مسائل آن مانند «الله تعالی عالم» «الله تعالی قادر» است. در اینجا رابطه موضوع با موضوعات مسائل رابطه عینیت برقرار است.[۴]

مسائل علممسائل هر علمی چیست؟ آیا ملاک و شاخصی برای تشخیص مسائل علوم وجود دارد؟ در اینجا اقوالی وجود دارد:قول اولمحقق نراقی می‌فرماید: «مسائل کلّ علم لمّا کانت هی المطالب المثبته فیه أعنی المجموع المرکّب من الموضوع والمحمول».[۵] مسائل هر علمی همان مطالب موجود در آن است یعنی مجموع مرکب از موضوع و محمول.

اشکال: این فرمایش کافی نیست موضوعات و محمولات زیادی مطرح است با این فرمایش می‌توان یک موضوع و محمول را در هر علمی داخل نمود و از مسائل آن قلمداد کرد.

از همین رو است که مرحوم امام خمینی می‌فرماید موضوع و محمول باید با علم مناسبت داشته باشد.[۶]

قول دوممحقق رشتی می‌فرماید: «مسأله کلّ علم ما یکون محمولها عرضا ذاتیّا لموضوع العلم و موضوعها جزء لموضوع العلم أو فردا له أو عرضا لعرضه الذّاتی»[۷]

اشکال: این فرمایش در صورتی است که بحث «عرض ذاتی» را پذیرفته باشید و حال آن‌که ما چنین تعریفی را از موضوع علم نپذیرفتیم.




خارج فقه

, ,

درس خارج فقه استاد محسن فقیهی

۹۷/۰۷/۱۵

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع: غیبت / حکم غیبت مخالف

خلاصه جلسه گذشته: بحث در رابطه با غیبت مسلمان بود که آیا غیبت مسلمان اهل تسنن جایز است یا نه؟ مشهور قائل به جواز هستند و عده‌ای هم قائل به عدم جواز هستند. ادله قائلین به این دو قول را بیان کردیم. بحث امروز ما در رابطه با روایاتی است که کلمه مسلم دارد «من اغتاب مسلماً».

اشکال اول بر استدلال به روایات:بعضی این روایت را معنا کرده‌اند که «من اغتاب مسلماً» به معنای «من اغتاب مؤمناً» است. اسلام هم به معنای مؤمن است و هم به معنای عام که شامل مخالف هم می‌شود.[۱]

جواب:محقق اردبیلی به این اشکال جواب می‌دهند که این اشکال صحیح نیست و ما نمی‌توانیم این روایات را به معنای «من اغتاب مؤمناً» معنا کنیم چون اسلام دو اصطلاح دارد که یکی اختصاص به مؤمن دارد و دیگری عام است و شامل مؤمن و مخالف می‌شود. در معنا کردن مسلم به مؤمن نیاز به قرینه وجود دارد؛ این احتمال وجود دارد که مسلم به معنای مؤمن باشد ولی دلیل و قرینه‌ای بر این معنا وجود ندارد.[۲]

اشکال دوم:یکی از مرجحاتی که موجب می‌شود مسلم را به معنای مؤمن بگیریم این است که سند روایاتی که می‌گوید «من اغتاب مؤمناً»، صحیحه است و قوی است و روات آن شیعه و امامی هستند و این باعث ترجیح می‌شود. از طرف دیگر روایاتی که می‌گوید «من اغتاب مسلماً» اکثر روات آن‌ها اهل تسنن هستند و سند آن‌ها درست نیست. درنتیجه باید روایات «من اغتاب مؤمناً» را بر روایات «من اغتاب مسلماً» ترجیح دهیم.

جواب:در میان روایات «من اغتاب مسلماً»، روایات صحیحه هم وجود دارد. در اینجا چند روایت از این روایات را که کلمه مسلماً دارد و سند آن‌ها هم صحیحه است، ذکر می‌کنیم. باوجوداین روایات صحیحه، مشکل سند روایات حل می‌شود، علاوه بر اینکه درجایی که روایات زیادی وجود دارد و عنوان مستفیض یا متواتر بر آن‌ها اطلاق می‌شود، مسئله سند حذف می‌شود، یعنی علما در چنین مواردی، بحث سندی را کنار می‌گذارند و آن‌ها را قبول می‌کنند. همه این روایات مضامینی دارد که در روایات زیادی ذکرشده، «من اغتاب مؤمناً» «من اغتاب مسلماً» در روایات زیادی آمده و سند بعضی صحیح است و بعضی ضعیف، ولی چون روایات در بحث غیبت متواتر یا مستفیض است لذا مسئله سند در اینجا خیلی نقشی ندارد و ما نمی‌توانیم این مرجح را به‌حساب بیاوریم که روایات «من اغتاب مؤمناً» صحیح السند است و روایات «من اغتاب مسلماً» ضعیف السند بلکه در میان روایات «من اغتاب مسلماً» روایات صحیح السند هم وجود دارد. علاوه بر اینکه همان‌طور که گفتیم این روایات مستفیضه هستند و نباید نسبت به سند آن‌ها اهمیت قائل باشیم.

نکته دیگر این است که آیا اطلاق و تقیید در اینجا تحقق پیدا می‌کند یا نه؟ به‌عنوان‌مثال «اعتق رقبه» و «اعتق رقبه مؤمنه» هر دو می‌گوید شما رقبه آزاد کنید اگر در ماه رمضان عمداً روزه خود را باطل کنید باید رقبه آزاد کنید و در بعضی روایات دارد که رقبه مؤمنه در اینجا رقیه مؤمنه را باید آزاد کرد یا مطلق رقبه کفایت می‌کند؟ در آنجا بحث کرده‌اند که اگر یکی از مطلق و مقید مثبت باشد و دیگری منفی، در این صورت تقیید محقق می‌شود یعنی اعتق رقبه و لا تعتق الرقبه الکافره در این مثال تقیید محقق است لذا باید رقبه مؤمنه آزاد شود نه کافر.

اما اگر هر دو مثبت باشند؛ یعنی یک روایت می‌گوید اعتق رقبه و روایت دیگر می‌گوید اعتق رقبه مؤمنه، در اینجا چندراه وجود دارد: یکی اینکه آزاد کردن مطلق رقبه واجب است و آزاد کردن رقبه مؤمنه مستحب است. یا اینکه آزاد کردن رقبه مؤمنه به‌عنوان افضل الافراد است مانند خواندن نماز در منزل و در مسجد که خواندن نماز در مسجد افضل است؛ یعنی نمازخواندن افرادی دارد که بعضی از آن افراد افضل هستند، در اعتق رقبه و اعتق رقبه مؤمنه نیز معنایش این است که وجوب عتق رقبه دارای افرادی است که بعضی از آن‌ها افضل هستند که همان رقبه مؤمنه باشد. عده‌ای از علما در مورد اطلاق و تقیید این‌طور بیان کرده‌اند و به نظر ما هم همین نظریه درست است.

در ما نحن فیه نیز می‌بینیم که در بعضی روایات «من اغتاب مؤمناً» واردشده و در بعضی روایات «من اغتاب مسلماً» دارد یعنی هر دو روایت مثبت هستند و نمی‌توان تقیید زد.

نکته: در مثبتین هم اگر موجب و سبب یکی باشند، تقیید محقق می‌شود و اگر موجب و سبب متعدد باشد تقیید محقق نمی‌شود. توضیح این مطلب این است که اگر در روایتی داشتیم که «إن ظاهرتَ فأعتق رقبه» یعنی اگر ظهار کردید باید یک رقبه آزاد کنید و در روایت دیگر می‌گوید «إن ظاهرت فأعتق رقبه مؤمنه» سبب یک‌چیز است و آن ظهار است یعنی اگر به همسرتان گفتید «ظهرک کظهر امّی» کفاره‌اش این است که یک بنده آزاد کنید یا در بعضی روایات کفاره ظهار را آزاد کردن بنده مؤمن قرار داده است، سبب یک‌چیز است، بعضی گفته‌اند در اینجا نیز تقیید محقق می‌شود یعنی می‌توان گفت در مورد ظهار دو روایت وجود دارد که یکی کفاره را آزاد کردن بنده می‌داند و دیگری آزاد کردن بنده مؤمن، در اینجا روایت مطلق را به روایت مقید، تقیید می‌زنیم.

سؤال: آیا در بحث غیبت سبب یکی است یا متعدد است. آیا حرمت غیبت مثل إن ظاهرت است که سبب واحد است یا سبب متعدد است؟ یعنی سبب حرمت غیبت چیست؟ آیا آبروی مؤمن است یا آبروی مسلمان؟ یعنی آیا آبروی مسلمان هم مانند آبروی مؤمن محترم است؟ یا علت حرمت غیبت چند چیز است؟ در آن روایت که داشتیم «من سمع فاحشه فأفشاها فهو کالذی آتاها»[۳] کسی که یک فاحشه و عمل زشت را بشنود و آن را افشا و بیان کند مانند این است که آن را انجام داده است.

در اینجا مسئله آبروی مؤمن است یا اشاعه فاحشه؟ بحث در این است که نباید فاحشه و عمل زشت را در جامعه شایع کرد. در اینجا بحث در آبروی شخص نیست بلکه ممکن است شخصی باشد که خبیث است و آبرویش محفوظ نیست ولی از باب اشاعه فحشا بیان کردن چنین مواردی صحیح نیست. پس دلیل حرمت، ﴿إنّ الّذین یحبّون أن تشیع الفاحشه فی الذین آمنوا لهم عذاب ألیم﴾[۴] است. فقط حرمت آبروی شخص دلیل بر حرمت غیبت نیست بلکه ممکن است احترام هم نداشته باشد اما شما حق ندارید افشاگری کنید. پس غیبت یک علت ندارد که شما فقط به یک علتش تمسک کنید، بلکه دارای علت‌های مختلف است.

نمی‌توان گفت که اهل تسنن اعتبار و آبرویی ندارند پس غیبت کردن آن‌ها جایز است، اولاً اهل تسنن مسلمان هستند و آبروی آن‌ها محترم است، همان‌طور که جان و مالشان محترم است و ثانیاً برفرض اینکه شما بگویید آبروی آن‌ها محترم نیست می‌گوییم که حرمت غیبت یک علت ندارد بلکه علت‌های مختلفی دارد. در بعضی از روایات آمده که شما وقتی این کار را انجام دهید باعث می‌شود که آن‌ها هم از شما غیبت کنند و آبروی شمارا ببرند و این باعث می‌شود که فساد در جامعه زیاد شود؛ یعنی علت حرمت غیبت یک‌چیز نیست؛ یکی از علل حرمت غیبت محفوظ بودن آبروی اشخاص است، علت دیگر عدم شیوع فاحشه در جامعه است و علت دیگر هم این است که احترام شما محفوظ باشد، وقتی شما غیبت‌کنید، دیگران هم شمارا غیبت می‌کنند و ناخواسته خودتان هم در جامعه افتضاح می‌شوید و این در جامعه باب می‌شود و هرکسی علیه دیگری افشاگری می‌کند؛ چنانچه الآن می‌بینید در جامعه این حالت به وجود آمده، لذا حرمت غیبت یک دلیل ندارد.

نمی‌توان گفت آن‌کسی که مؤمن است و شخصیت والایی دارد، غیبتش جایز نیست پس غیبت کسی که شخصیت والایی ندارد، جایز است. چون حرمت غیبت دارای علل متعدد است. محقق اردبیلی با این بیان از اشکال جواب می‌دهند که در اینجا به‌هیچ‌عنوان اطلاق و تقیید نیست و نمی‌توان گفت «من اغتاب مؤمناً» «من اغتاب مسلماً» را تقیید می‌ِزند و ما به هر دودسته روایت می‌توانیم تمسک کنیم.

حتی بعضی از علما به روایات «من اغتاب رجلاً» و «من اغتاب انساناً» تمسک کرده و گفته‌اند که غیبت هیچ انسانی جایز نیست مگر خوارج و نواصب و افراد محارب و اهل بدعت.

یکی از روایات این است که آقا امیرالمؤمنین (ع) می‌فرماید: «کذب من زعم أنه ولد من حلال وهو یأکل لحوم الناس بالغیبه …»[۵] خیال می‌کند حلال‌زاده است ولی با غیبت کردن مردم گوشت آن‌ها را می‌خورد، در این روایت لفظ مؤمن یا مسلم وجود ندارد

بررسی رجال حدیث:حسین بن احمد بن ادریس، مورد اختلاف است و امامی بوده ولی وثاقتش ثابت نیست. احمد بن ادریس قمی، امامی و ثقه است. محمد بن حسین بن ابی الخطاب، امامی و ثقه است. مغیره بن محمد بن مهلّب، مهمل است. بکر بن خنیس کوفی، مهمل است و ظاهراً عامی است. ابی‌عبدالله شامی، مهمل است. نوف بن فضاله بکالی، مورد اختلاف است و امامی است که وثاقتش ثابت نشده است. این روایت مهمل و ضعیف است چون راویان مهمل در سندش وجود دارد.

این روایات راداریم و روایات «من اغتاب مؤمناً» و «من اغتاب مسلماً» هم هست و باید همه این روایات را در کنار هم قرار دهیم تا بتوانیم به‌حکم واقعی برسیم. این کلام محقق اردبیلی به همراه توضیح بود[۶] که به نظر ما متین و موردقبول است.

 




خارج اصول

, ,

درس

استاد محسن فقیهی

۹۷/۰۷/۱۴

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع: تعریف و موضوع اصول فقه

خلاصه جلسه گذشته: سخن پیرامون موضوع «کل علم» بود. برخی گفته بودند که «موضوع کل علم ما یبحث فیه عن عوارضه الذاتیه»[۱] .

نسبت بین موضوع علم و موضوعات مسائلقول اول: رابطه موضوع علم با موضوعات مسائل، از قبیل کلی و فرد است؛ مثلاً انسان یک کلی است و زید، عمرو، بکر و … هرکدام فردی از این کلی هستند. موضوع فقه، افعال مکلفین است صلاه، موضوع مسئله «الصلاه واجبه» است یا صوم موضوع دیگری برای مسئله دیگری است. صلاه یکی از افعال مکلفین است همچنین صوم، زکات و … .

این قول را محقق خراسانی[۲] و محقق نائینی[۳] برگزیده‌اند.

اشکال: برخی علوم، از قبیل کل و جزء هستند؛ یعنی لازم نیست که کلی و فرد باشد بلکه موضوع، مرکب است و یک جزء از آن آموخته می‌شود؛ مانند علم جغرافیا که موضوعش کره زمین است؛ زمانی که پیرامون یک کشور بحث شود به همان میزان دانسته می‌شود؛ همه کره زمین دانسته نشده بلکه فقط جزئی از آن که یک کشور است دانسته شده.

مثال دیگر: موضوع علم طب، بدن انسان است؛ بدن انسان دارای اجزائی است؛ گفته می‌شود این دکتر متخصص چشم است یا متخصص گوش است؛ او فقط یک جزئی از بدن انسان را می‌داند.

بنابراین همه علوم از قبیل کلی و فرد نیست بلکه برخی هم از قبیل کلی و جزء است.

برخی از علوم، علوم اعتباری هستند و اصلاً «عوارض ذاتیه» بر آن‌ها صدق نمی‌کند.

عوارض ذاتیه دو معنا دارد: ۱) معنای فلسفی ۲) معنای منطقی. در معنای فلسفی یعنی: «اذا وجدت وجد فی الموضوع» مانند سفیدی که حتماً باید بر روی دیوار، پرده، عمامه یا … تصور شود. در اینجا عرض در مقابل جوهر بوده که قوام جوهر به خودش است. این عوارض وجود خارجی داشته و امر حقیقی هستند.

عوارض در معنای منطقی: ذاتیات در منطق همان نوع، جنس و فصل هستند نوع مانند حیوان ناطق، جنس مانند حیوان و فصل مانند ناطق. در مقابل، عرض مانند ماشی و ضاحک، ماشی عرض عام است زیرا مشترک میان انسان و حیوان است و ضاحک عرض خاص که فقط عرض انسان است. این نوع از عوارض هم وجود خارجی دارند و امور حقیقی هستند.

اموری مانند وجوب، حرمت، استحباب، کراهت و اباحه، امور اعتباری هستند. شارع اعتبار کرده است که فلان چیز واجب است یا فلان چیز حرام است؛ این‌ها وجود خارجی ندارند. «زوجیت» که با اجرای صیغه عقد ایجاد می‌شود، چیزی در خارج به وجود نمی‌آید؛ وجود خارجی این دو نفر تغییری پیدا نکرده است بلکه بعد از «زوّجتُ» و «قبلت» شارع زوجیت را اعتبار می‌کند.

اعتباریات از حیطه ذاتیات، خارج‌اند؛ زیرا ذاتیات امور خارجی هستند به خلاف اعتباریات که وجود خارجی ندارند.

آیت‌الله فاضل[۴] و آیت‌الله سبحانی[۵] ،[۶] بیان کرده‌اند در علومی که شما آن‌ها را از قبیل کلی و جزء می‌دانید نیز با توجه به برخی از حیثیات، از قبیل کلی و فرد هستند؛ بنابراین آن قاعده کلی نقض نمی‌شود. وقتی موضوع طب، بدن انسان است چشم، گوش و سایر اعضا نیز بدن انسان بوده و فردی از افراد آن کلی هستند. در علم جغرافیا که زمین موضوع است هر گوشه از این کره خاکی، فردی از افراد زمین است.

محقق نائینی می‌فرماید: موضوع علم نحو کلمه است از طرفی گفته می‌شود «الفاعل مرفوع» یا «المبتدا مرفوع»، فاعل و مبتدا هم کلماتی هستند که رفع بر آن‌ها عارض شده. سؤال این است که در اینجا آیا کلمه مرفوع است یا فاعل مرفوع است؟ شما می‌گویید رفع عارض بر کلمه است به وساطت فاعل (الکلمه مرفوعه لانه فاعل) یعنی فاعل علت رفع کلمه است؛ بنابراین فاعل واسطه ثبوت است و واسطه ثبوت، از عوارض ذاتی است. همانند واسطه در عروض نیست (جری المیزاب) تا عرض ذاتی نباشد.[۷]

اشکال: در اینجا فاعلیت علت واقعی در رفع نیست بلکه علت جعلی، قراردادی و اعتباری است؛ همانند آتش نیست که علت واقعی حرارت است؛ بنابراین فاعلیت واسطه در ثبوت نیست تا از عوارض ذاتیه باشد.

قول دوم: در برخی از علوم نسبت موضوع علم به موضوعات مسائل از قبیل کلی و فرد است و در برخی از علوم از قبیل کلی و جزئی است. در علم ریاضیات هر یک از اعداد فردی از افراد موضوع است اما در علوم نقلی از قبیل کلی و جزء است؛ مثلاً در بحث صلاه، افعالی مانند رکوع، سجود و … هرکدام جزئی از موضوع کلی است.

قول سوم: به نظر ما هر دو قول می‌تواند باشد؛ یعنی در برخی از علوم نسبت، کلی و فرد است، در برخی از علوم کلی و جزء است و در برخی از علوم پاره‌ای از موضوعات مسائل، فردی از کلی است و پاره‌ای از موضوعات مسائل، جزئی از موضوع کلی است. دلیل این قول آن است که ما تعریف علم را به «عوارض ذاتیه» نپذیرفتیم.




خارج فقه

, ,

درس خارج فقه استاد محسن فقیهی

۹۷/۰۷/۱۴

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع: غیبت / حکم غیبت مخالف

خلاصه جلسه گذشته: بحث در رابطه با غیبت مخالف بود که آیا غیبت اهل تسنن جایز است یا نه؟ ادله قائلین به جواز را بررسی کردیم سپس دلیل اول قائلین به عدم جواز را ذکر کردیم که آیه شریفه ﴿و لا یغتب بعضکم بعضاً أیحبّ أحدکم أن یأکل لحم أخیه میتاً فکرهتموه﴾[۱] بود.

اشکال:مرحوم امام می‌فرمایند: آیه شریفه ﴿و لا یغتب بعضکم بعضاً أیحبّ أحدکم أن یأکل لحم أخیه میتاً فکرهتموه﴾ درست است آیه زمانی نازل‌شده که شیعه و سنی مطرح نبود اما ایمان و مؤمن دارای مصادیقی است، در زمان رسول‌الله (ص) مؤمن کسی بود که به پیامبر (ص) ایمان داشته باشد و منافق نباشد، بعد از حدیث غدیر مؤمن به کسی اطلاق می‌شد که به آقا امیرالمؤمنین (ع) به‌عنوان جانشین پیامبر (ص) ایمان داشته باشد پس ممکن است با تغییر زمان، مصداق مؤمن هم تغییر کند. مصداق مؤمن در زمان ما، کسی است که ولایت آقا امیرالمؤمنین را بپذیرد و اگر کسی ولایت را نپذیرد مصداق مؤمن نیست؛ پس مصداق این آیه در زمان ما چنین اشخاصی هستند که ولایت ائمه را قبول دارند و آنچه ائمه علیهم‌السلام بیان می‌فرمایند چیزی است که خدا بیان می‌کند یعنی روایات ائمه همان بیان خداست.[۲]

جواب اول:آیت‌الله سبحانی در پاسخ به فرمایشات مرحوم امام می‌فرمایند: ما دو اصطلاح داریم؛ یک اصطلاح اسلام است و یک اصطلاح هم ایمان است. اصطلاح اسلام، دارای یک آثاری است؛ یکی از آثار اسلام طاهر شدن است، شخص کافر با مسلمان شدن، پاک و طاهر می‌شود. یکی دیگر از آثار اسلام این است که اگر حیوانی را ذبح کند، ذبح شرعی و صحیح است. یکی دیگر از آثار اسلام صحت ازدواج با آن‌ها است. اثر دیگر اسلام، صحت ارث بردن است؛ یعنی می‌توانند از مسلمان ارث ببرند. این آثار، احکام اسلام است اما یک سری آثار هم بر ایمان مترتب است مثل قبولی اعمال و سعادت در آخرت. عمده آثار مترتب بر اسلام است و ربطی به شیعه بودن و ایمان ندارد.قرآن کریم می‌فرماید: ﴿و جاهدوا فی الله حق جهاده و هو اجتباکم و ما جعل علیکم فی الدین من حرج ملّه ابیکم ابراهیم هو سمّاکم المسلمین من قبل و فی هذا﴾[۳] خداوند در این آیه می‌فرماید در زمان حضرت ابراهیم هم بهترین افراد کسانی بودند که مسلمان بودند. ﴿و فی هذا﴾ یعنی در این ایام هم بهترین افراد کسانی هستند که مسلمان هستند چون در مقابل خدا تسلیم هستند. پس مسلمان بودن ازنظر قرآن بالاترین امتیاز یک انسان است.

در آیه دیگر می‌فرماید: ﴿ربّما یودّ الّذین کفروا لو کانوا مسلمین﴾[۴] کسانی که کافر شدند پشیمان می‌شوند و می‌گویند ای‌کاش مسلمان بودیم؛ یعنی قرآن تأیید می‌کند که یکی از بزرگ‌ترین افتخارات مسلمان بودن است و کفار هم وقتی پشیمان می‌شوند می‌گویند ای‌کاش ما مسلمان بودیم. پس اسلام دارای ارزش ویژه و آثار ارزشمندی است و بحثی در این نیست که احکام اسلام بر کسانی بار می‌شود که مبدأ و معاد و نبوت را قبول دارند و غیبت هم یکی از احکام است که مانند نماز و روزه و بقیه احکام مترتب بر اسلام است و اگر شخصی مسلمان باشد غیبتش جایز نیست همان‌طور که در آثار دیگر گفتیم چون مسلمان است ذبیحه او هم حلال است، طهارت دارد، نکاح با او هم درست است و ارث و موارد دیگر؛ اما مسئله ولایت ائمه علیهم‌السلام مربوط به قبولی اعمال و سعادت در دنیا و آخرت است که در روایات هم بیان‌شده است. پس اگر شخص جاهل قاصر باشد آثار اسلام بر او بار می‌شود ولی اگر از خوارج باشد یا ناصبی و دشمن اهل‌بیت باشد از کفار هم نجس‌تر هستند، غیبت آن‌ها جایز است و احکام و آثار اسلام بر آن‌ها بار نمی‌شود.[۵]

جواب دوم:مقتضای فرمایش مرحوم امام این است که ایمان به ولایت ائمه واجب است وگرنه ایمان محقق نمی‌شود درحالی‌که همین مقدار که شخص مخالف، اجمالاً به ما جاء به النبی (ص) ایمان داشته باشد در تحقق ایمان کافی است هرچند واقف بر این نباشد که ولایت هم جزء ما جاء به النبی است و این مقدار از ایمان در صدق مؤمن کافی است هرچند برای سعادت اخروی کافی نیست.[۶]

جواب سوم:نکته دیگری که آیت‌الله سبحانی در اینجا بیان می‌فرمایند این است که جان و مال و آبروی اهل تسنن محفوظ است و ما وظیفه‌داریم که جان و مال و ناموس آن‌ها را حفظ کنیم. اگر غیبت آن‌ها را جایز بدانیم یعنی آبروی آن‌ها محترم و محفوظ نیست. خصوصاً مخالفینی که جاهل قاصر و محب اهل‌بیت هستند نمی‌توان گفت که در حکم کفار هستند و غیبتشان جایز است؛ اما در مورد مقصرین و مبتدعین از آن‌ها مانند ائمه فقه و کلام اهل سنت بعید نیست که غیبت جایز باشد.[۷]

دلیل دوم: روایات

محقق اردبیلی می‌فرماید: ما روایات باب غیبت را که بررسی می‌کنیم می‌بینیم که اکثر روایات «من اغتاب مسلماً» یا «من اغتاب الناس» دارد که منظور از مسلم، مؤمن نیست و این روایات غیبت مسلمان را حرام می‌شمرد. در روایاتی که ناس دارد نیز منظور از ناس کسانی است که در آن مملکت زندگی می‌کنند و باهم هستند.[۸] در مورد آیه هم که می‌فرماید: «و لا یغتب بعضکم بعضاً» منظور از بعضکم بعضاً همین است؛ ای کسانی که در این مملکت زندگی می‌کنید مواظب باشید که غیبت نکنید.

در اینجا آیت‌الله سبحانی روایاتی را ذکر کرده‌اند ازجمله «… و قال (النبی صلی الله علیه و آله): من اغتاب امرء مسلماً بطل صومه و نقض وضوؤه وجاء یوم القیامه تفوح من فیه رائحه أنتن من الجیفه یتأذى بها أهل الموقف، فإن مات قبل أن یتوب مات مستحلا لما حرم الله عزوجل…»[۹]

بررسی رجال حدیث:محمد بن یعقوب کلینی، امامی و ثقه است. محمد بن محمد بن حسین که در کافی ذکرشده محمد بن یحیی العطار، امامی و ثقه است. محمد بن حسین بن ابی الخطاب، امامی و ثقه است. احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی، امامی و ثقه و از اصحاب اجماع است. داود بن سرحان عطار، امامی و ثقه است؛ بنابراین این روایت مسند و صحیح است.

پیامبر گرامی اسلام می‌فرماید: کسی که مسلمانی را غیبت کند، روزه و وضویش باطل می‌شود به این معنا که ثوابش کمتر می‌شود. در ادامه این روایت حضرت می‌فرمایند: «ألا و من سمع فاحشه فأفشاها فهو کالذی أتاها»[۱۰] یعنی کسی که کار زشتی را بشنود و آن را افشا کند مثل این است که خودش این کار را انجام داده و در این صورت طرف مقابل مسلمان باشد یا کافر فرقی ندارد. از این روایت می‌فهمیم که غیبت دیگران جایز نیست.

روایت دیگر: «قال النبی (ص) کل المسلم علی المسلم حرام دمه و ماله و عرضه و الغیبه تناول العرض»[۱۱] این روایت مرفوعه و ضعیف است. طبق این روایت مسلمان ارزشمند است، خون و مال و آبرویش حرام است و باید آن را حفظ کرد.

در این باب روایات زیادی داریم که از آن‌ها استفاده می‌شود که معیار، اسلام است هرچند برای ایمان آثاری وجود دارد ولی آن آثار معنوی است مثل سعادت و قبولی اعمال ولی عمده آثار بر اسلام بار می‌شود مثل نکاح، ذبیحه، طهارت، ارث و … .

 


[۱۱] مجموعه ورّام، ج۱، ص۱۱۵٫



حدیث

درس حدیث استاد محسن فقیهی

۹۷/۰۷/۱۱

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع: تفسیر سوره بقره/ آیه ۷۳

﴿وَإِذْ قَتَلْتُمْ نَفْسًا فَادَّارَأْتُمْ فِیهَا وَاللّهُ مُخْرِجٌ مَّا کُنتُمْ تَکْتُمُونَ﴾ ﴿فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا کَذَلِکَ یُحْیِی اللّهُ الْمَوْتَى وَیُرِیکُمْ آیَاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ﴾[۱]

خلاصه جلسه گذشته: صحبت در مباحث گذشته در مورد داستان قاتل و مقتولی است که در بنی‌اسرائیل شخصی کشته شد و قاتل مشخص نبود. طوایفی که در بنی‌اسرائیل بودند این قتل را به هم نسبت می‌دادند. اختلاف بین طوایف زیاد شد و خدمت حضرت موسی (ع) آمدند و از ایشان خواستند که قاتل را معرفی کند که حضرت موسی دستور دادند گاوی را ذبح کنند و داستان آن درآیات گذشته بحث شد.

پس از ذبح گاو، به دستور حضرت موسی (ع) قسمتی از گاو را به مقتول زدند و مرده زنده شد. در اینکه چه قسمتی از گاو را به مقتول زدند نظرات مختلفی وجود دارد بعضی گفته‌اند دم گاو بعضی استخوان و بعضی نیز گفته‌اند که سم گاو را به مقتول زده‌اند ولی فعلاً معلوم نیست و آنچه مسلم است و در قرآن مجید آمده این است که جزئی از گاو را به بدن میت زدند و او زنده شد و قاتل خودش را معرفی کرد. دعوا تمام شد و مشکل حل شد.قرآن می‌فرماید: ﴿فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا﴾ دستوری که حضرت موسی (ع) دادند این بود که بعضی از گاو را به بدن میت بزنید تازنده شود و قاتل خود را معرفی کند و آن‌ها هم این کار را کردند و مقتول زنده شد و قاتل را معرفی کرد. ﴿کَذَلِکَ یُحْیِی اللّهُ الْمَوْتَى﴾ خداوند این‌قدر قدرت دارد که مرده را زنده کند و همین‌طور است که در رجعت و قیامت شما زنده می‌شوید. این زنده شدن مرده برای خدا کار آسانی است. ﴿کَذَلِکَ یُحْیِی اللّهُ الْمَوْتَى وَیُرِیکُمْ آیَاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ﴾ این آیات پروردگار را ببینید شاید فکر و تعقل کنید و بتوانید ایمان خودتان را قوی کنید.

این آیه شریفه بعد از آیه ﴿وَإِذْ قَتَلْتُمْ نَفْسًا فَادَّارَأْتُمْ فِیهَا وَاللّهُ مُخْرِجٌ مَّا کُنتُمْ تَکْتُمُونَ﴾ آمده است. پیامبر (ص) به قوم یهود و بنی‌اسرائیل می‌فرماید﴿وَإِذْ قَتَلْتُمْ نَفْسًا﴾ یعنی شما یک انسانی را کشتید و آن داستان پیش آمد، درحالی‌که آن‌ها نکشتند بلکه اجداد و نسل‌های گذشته این کار را کردند؛ در زمان حضرت موسی (ع) این اتفاق افتاده ولی پیامبر (ص) به این گروه یهود که در زمان پیامبر (ص) زندگی می‌کردند می‌فرماید ﴿وَإِذْ قَتَلْتُمْ نَفْسًا﴾ شماها کشتید.

اشکال: ممکن است سؤال شود که این‌ها در جریان نبوده‌اند و پدران آن‌ها این کار را کرده‌اند پس چرا پیامبر (ص) به آن‌ها خطاب می‌کند که شما این کار را کرده‌اید؟

جواب: این کاشف از این است که گفته می‌شود «الراضی بعمل قوم کالداخل فیهم» آن‌کسانی که راضی به عمل بنی‌اسرائیل هستند و می‌گویند ما بنی‌اسرائیل و از پیروان آن‌ها هستیم. وقتی پیرو باشند، باید توجه داشته باشند که به لوازم این حرفشان ملتزم باشند یعنی وقتی‌که آن‌ها یک انسان مظلوم را می‌کشند و شما هم پیروان آن گروه هستید، پیامبر (ص) هم به شما خطاب می‌کند و می‌فرماید: ﴿وَإِذْ قَتَلْتُمْ نَفْسًا﴾ شما کشتید بااینکه این‌ها نکشتند، طایفه بنی‌اسرائیل کشتند، ولی این‌ها تابع بنی‌اسرائیل هستند.

﴿وَإِذْ قَتَلْتُمْ نَفْسًا فَادَّارَأْتُمْ فِیهَا﴾ کشتید و شروع به‌دروغ گفتن کردید؛ یعنی همان افراد و طایفه‌ای که قاتل بودند، قتل را به طایفه دیگر نسبت دادند. این از زمان قدیم بوده که کار خلافی را انجام داده و به دیگران نسبت می‌دادند. ﴿وَاللّهُ مُخْرِجٌ مَّا کُنتُمْ تَکْتُمُونَ﴾ خدا حق را برای شما اظهار می‌کند. آنچه شما با دروغ درست کردید و ساختید و پرداختید که آبروی طایفه‌ای را ببرید، خدا آشکار می‌کند.

نکته اول: ﴿فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا﴾ حضرت موسی (ع) خودش این کار را انجام نمی‌دهد بلکه می‌گوید خودتان انجام دهید. شما گاو را پیدا کنید، خصوصیاتش این باشد، گاو را ذبح کنید و جزئی از بدنش را به بدن مقتول بزنید؛ ﴿فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا﴾ کار را خودتان انجام دهید. چون وقتی خودشان کار را انجام دهند، اعتماد و اطمینان بیشتری پیدا می‌کنند. لذا وقتی شخص خیّری را پیدا کردید که می‌خواهد کمک کند، شماره‌حساب و آدرس را به او بدهید تا خودش انجام دهد، در این صورت اعتماد بیشتری برایش حاصل می‌شود و بیشتر کمک می‌کند.

نکته دوم: این از آیات پروردگار است و معنایش این است که فقط این‌یک مورد نیست بلکه این قدرت خداوند است که هر وقت اراده کند، می‌تواند مرده را زنده کند. بعضی بحث می‌کنند که معاد چگونه است که همه مرده‌ها زنده می‌شوند؟ وقتی‌که خداوند چنین قدرتی دارد که مرده‌ها را زنده کند، در رجعت و قیامت هم می‌تواند مرده‌ها را زنده کند. وقتی خداوند معدوم را موجود می‌کند؛ یعنی انسان‌ها از اول وجود نداشتند و خداوند آن‌ها را موجود کرد، چطور نمی‌تواند برای معاد و قیامت مرده‌ها را زنده کند؟ لذا خداوند می‌فرماید: ﴿کَذَلِکَ یُحْیِی اللّهُ الْمَوْتَى﴾ این‌یک نمونه بود برای اینکه شما اطمینان به معاد پیدا کنید و معاد را قبول کنید.

مشکل ما این است که اطمینان به معاد نداریم. هر چه اعتقاد جامعه ما به معاد بیشتر شود، ایمان و اعتقادات آن‌ها قوی‌تر می‌شود و اعمال آن‌ها صالح می‌شود ولی هرچه اعتقاد به معاد کم شود، اعمال و اختلاس و دزدی و خلاف و احتکار و مشکلاتی که مملکت دارد، بیشتر می‌شود. تمام مشکلات ما در اثر عمل نکردن به دستورات اسلام است. اگر به دستورات اسلام عمل شود هیچ مشکلی پیدا نمی‌کنید.نکته سوم: وقتی قدرت خدا را دیدید جای تعقل و فکر کردن است. مسائل عادی را در طول روز می‌بینید، اما اگر مرده‌ای زنده شود جای تعقل است باید فکر کنیم که خدایی هست، قدرت مافوقی وجود دارد که مرده زنده می‌شود. برای مداوای یک بیماری چقدر مشکلات را باید سپری کرد، حالا یک‌مرتبه مرده زنده می‌شود، این تفکر شما زنده می‌شود و فکر می‌کنید که خدا و معادی هست و قدرت مافوقی وجود دارد و این‌طور نیست که آزادباشیم و هرکاری که دلمان خواست انجام دهیم. ﴿لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ﴾ اینجا جای فکر است.

نکته چهارم: ﴿وَیُرِیکُمْ آیَاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ﴾ شما در تاریخ زندگی‌تان مکرر دیده‌اید، مشکل جدی پیداکرده‌اید و آبروی شما درخطر بوده و خدا کمک کرده و نگذاشته که آبروی شما برود، یقیناً برای همه این اتفاق افتاده است. گاهی ازنظر مالی این‌قدر مشکل پیدا می‌کنید که می‌بینید آبروی شما درخطر است وزندگی و همسر و فرزندان شما مشکل‌دارند ولی یک‌مرتبه از ناحیه خداوند لطفی به شما می‌شود و مشکلات شما حل می‌شود. در هر بعدی از ابعاد آیات پروردگار را دیده‌اید منتهی فراموش می‌کنید.

الطاف پروردگار شامل حال همه انسان‌ها هست یعنی به مقداری هست که به این نتیجه برسید که معادی هست و خدایی وجود دارد و ما باید به آن معتقد باشیم. خدا آیات خودش را به شما نشان می‌دهد منتهی به توجه شما بستگی دارد، اگر عقلتان را به کاربندید یقیناً ایمان و اعتقاد شما قوی می‌شود و انسان با اخلاصی می‌شوید؛ اما اگر توجه نکنید یا الطاف الهی را فراموش کنید، ایمان و اعتقاد شما ضعیف‌تر می‌شود. البته وقتی نفس انسان به گناهان زیاد آلوده شد، توجه نمی‌کند. خدا لطف می‌کند ولی او به دنبال معصیت و گناه است لذا خداوند می‌فرماید ﴿وَیُرِیکُمْ آیَاتِهِ﴾ خدا آیات خودش را به همه انسان‌ها نشان می‌دهد ولی توجه نمی‌کنید، بعضی‌ها توجه می‌کنند ﴿لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ﴾. یعنی همه این دقت‌ها را نمی‌کنند ولی سعی کنید دقت داشته باشید. خداوند از شما می‌خواهد که فکر کنید و با توجه به تمام مسائل کارهای خود را انجام دهید که روزبه‌روز ایمان و تقوای شما بیشتر شود. اینکه می‌گوییم هر چیزی آیه‌ای از خداوند است اما باید به آیات پروردگار دقت کنیم، این‌همه راحتی‌هایی که برای شما به وجود آمده همه الطاف پروردگار است و باید موردتوجه باشد و ما از این الطاف عبرت بگیریم.

 




خارج اصول

, ,

درس خارج اصول استاد محسن فقیهی

۹۷/۰۷/۱۰

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع: موضوع علم

صحبت پیرامون موضوع هر علمی بود. برخی از علما از جلمه مرحوم آخوند تعبیر کرده‌اند: «إنّ موضوع کلّ علم، وهو الذی یبحث فیه عن عوارضه الذاتیه».[۱]

برای فهم این مطلب، باید مفهوم برخی از کلمات دانسته شود:عرض: عرض در فلسفه، مقابل جوهر است. جوهر مانند انسان و عرض مانند بیاض (سفیدی). سفیدی همیشه باید متقوم بر جسمی باشد و به تنهایی تقوّمی ندارد اما انسان تقوّم به ذات خودش دارد.

پیرامون مباحث کلیات خمس در منطق، گفته می‌شود: جنس مانند حیوان، نوع مانند انسان، فصل مانند ناطق، این موارد ذاتی انسان هستند اما «ماشی» عرض عام و «ضاحک» عرض خاص هستند.اصطلاح «عوارض ذاتیه» آیا منظور عوارض فلسفی است یا منطقی؟ عوارض ذاتی چیست، عوارض قریب چیست؟ مثلاً شخصی که در هواپیما نشسته و چایی می‌نوشد؛ هواپیما به‌گونه‌ای در حرکت است که حتی چایی نمی‌ریزد. آیا راکب هواپیما در حرکت است یا ساکن؟ هواپیما با سرعت بالا در حرکت است اما مسافر، حرکت را احساس نمی‌کند. مسافر به‌واسطه هواپیما متحرک است اما خودش ساکن است. «جالس السفینه متحرکه بواسطه ‌السفینه» این عرض قریب است.واسطه در ثبوت، اثبات و عروض یکی از مطالبی که مرحوم آخوند اشاره نموده، واسطه در ثبوت، اثبات و عروض است.واسطه در ثبوت: علت ثبوت محمول برای موضوع است؛ مثلاً برای درست کردن چای، قوری آب را بر روی آتش قرار داده داغ می‌شود سپس چایی را دم می‌کنند؛ گفته می‌شود «الماء حارٌ بواسطه النار» آتش واسطه در حرارت آب است. علت ثبوت حرارت برای آب، آتش است.

واسطه در اثبات: مثلاً گفته می‌شود: «العالم متغیر و کل متغیر حادث فالعالم حادث» تغیّر علت حدوث عالم است؛ یعنی علم به حدوث به‌واسطه تغیّر است.

واسطه در عروض: مثلاً زمانی که باران زیادی می‌بارد و ناودان دیگر جا ندارد، گفته می‌شود «جری المیزاب» درحالی‌که آب در جریان است اما گفته می‌شود ناودان جاری شد. نسبت دادن جریان به ناودان به‌واسطه آب است. باید گفته شود آب جاری شد اما چون آب زیاد است گفته می‌شود «جری المیزاب». به این تعبیر، واسطه در عروض گفته می‌شود؛ یعنی عروض محمول برای موضوع به این واسطه.

نسبت موضوع علم با موضوعات مسائلمرحوم آخوند می‌فرماید: نسبت موضوعات با مسائل علوم، نسبت کلی و فرد است.[۲] مثلاً انسان کلی است و زید، بکر، عمرو، خالد و … افراد آن هستند.

پرسش: مسائل علم فقه مثل «نماز واجب است»، «حج واجب است» «روزه واجب است» و … آیا امور اعتباری هستند یا حقیقی؟

گفته شد که عرض دو معنا دارد؛ اصطلاح فلسفی و منطقی.عرض در اصطلاح فلسفه (مثل بیاض): «دیوار سفید است» یک امر حقیقی است. سیاهی یک امر حقیقی است و با چشم دیده می‌شود و می‌توان آن را نشان داد.عرض در اصطلاح منطق (مثل ماشی و ضاحک): خنده، گریه و راه‌رفتن را می‌توان دید پس امور حقیقی هستند.بنابراین عوارض، به اصطلاح منطقی و فلسفی، امور واقعی و حقیقی‌اند؛ اما اموری مانند وجوب نماز، اعتباری هستند، وجوب نماز یا زکات را نمی‌توان نشان داد پس امور اعتباری عقلی‌اند. تمام احکام خمسه، امور اعتباری هستند. امور اعتباری را نمی‌توان با چشم دید یا با دست لمس کرد و ظرف وجود آن‌ها عقل و درک انسان است.این‌که برخی از علما مانند مرحوم آخوند در تعریف موضوع علم فرمودند باید از عوارض ذاتیه آن بحث شود، دچار مشکل شد؛ زیرا عوارض، به اصطلاح منطقی و فلسفی امور حقیقی‌اند اما مسائل برخی از علوم مانند علم فقه یا منطق، امور اعتباری هستند.رفع اشکال مقدراگر گفته شود نماز قابل رؤیت است و اجزای نماز که واجب است را می‌توان در خارج دید؛ هرچند که خود حکم وجوب را نمی‌توان دید اما آثار آن قابل رؤیت است.می‌پرسیم: چه چیز نماز واجب است؟ قبل از شروع نماز، آیا آن امر ذهنی واجب است یا امر خارجی؟ اگر پذیرفته شود امر خارجی واجب است، همان مقدار از نماز که اتیان شده وجوب آن نیز ساقط شده است. مثلاً پیرامون تکبیره الاحرام تا زمانی که «الله اکبر» گفته نشده امر ذهنی است که واجب نیست، پس از گفتن هم که امر خارجی است، وجوب آن ساقط شد «الخارج ظرف السقوط». وقتی در ذهن بود وجوب نداشت در خارج هم که آمد وجوب ندارد، پس امر اعتباری است.